تبليغاتX
ღஜ تو را به خاطر خاطره ها دوست دارمღஜ

سلامممممممممممم

صبحتون به خیر

چه خبرا؟خوش میگذره؟

ما هم خوبیم

یعنی خدارو شکر دوست جونم خوبه منم سرما خوردم

دیروز حالم زیاد خوب نبود ولی 10روزی میشد خونه خالمینا نرفته بودیم

تازه خاله هم وسایلو ندیده بود

امیر گفت استراحت کن اما من گفتم میام

خلاصه ساعت 7 اومد دنبالمو

چمدون و حوله و ساعتا و عکسارم برداشتیم و رفتیم خونه خاله اینا

خاله اینا از همه چی خوششون اومد

ولی فکر کنم زیاد عکسامون به دل خاله ننشست

البته فقط یه حدسه ها

عکسارو به پدر جون که نشون دادم گفت خدارو هزار مرتبه شکر

خیلی خوبهههههههههه

بعدشم خاله عکس بچه گیایه امیرو اورد بهم نشون داد

وای چه قد خوشگل و نانازی بود

امیرم شام املت مخصوص سرآشپز درست کرد

که خیلی خومشزه بود و من یه عالمه خوردم

بعد شامم برایه تشکر از عمه اینا

دوست جونم براشون 5تا فیلم توپ رایت کرد و داد بابام امشب براشون ببره

دیگه ساعت 11 بود که ساعت امیرو که قراره دست ما بمونه

اوردم و بقیه وسایل موند خونه خاله اینا

تازه دوست جونم یه ابمیوه هلو و یه تخم مرغ شانسی برام خرید که زود زود خوب شم

حالا یه مشورت:

بچه ها من تاحالا اصلا موهامو رنگ نکردم

بعدشم 7سال پیش یه رژیمی گرفتم 12کیلو کم کردم که موهام نصفش ریخت

حالا از مش میترسم چون مامان میگه موهاتو وز میکنه

رنگ کلی هم نمی خوام بذارم از اونم می ترسم

به نظرتون موهامو لولایت کنم بهم میاد؟

یعنی اینکه بگم یکم از موهامو از کلاه در بیاره یه درجه روشن تر از موهایه خودم رنگ کنه

یعنی موهام یه جور سایه روشن شه

پیشنهادی دارید؟

پ.ن: سلام دیشب بعد از رفتن الی

از مامان در مورد عکسها و چمدون پرسیدم نظرشو

باور نمکنید

گفت واقعا عالی بود

با تاکید پرسیدم عکسها چطور؟

مامی جونم گفت خیلی ناز و خوشگل بودن مخصوصا عکسای الی از

عکسای تو بهتر بودن

دیدین هیچکس منو دوست نداره.




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 9:52 توسط :: من و دوست جونم ::

دوستایه گلم از لطفتون یه عالمه ممنون

لطفا اگه نظر خاصی دارین بهم بگید واسه عروسی اون کارو انجام بدم

البته کیفیت عکس زیاد خوب نبود چون اسکن کردم

دوست جونم گفت وقتی فایلشو آتلیه بهمون داد یه عسک دیگه میذارم براتون

تازه من زیاد لاغر نشدم این کار فتوشاپه

الانم که ۱کیلو چاق شدم

راستی اخر هفته حسابی عروسی دعوتم:

۵شنبه عروسی دختر پسرخاله مامانمه تو هتل بزرگ زنجان

که من خیلی دوست دارم تالارشو ببینم

جمعه عروسیه ندا جونممممممممه تو تالار صدف

شنبه هم عروسی یکی از همکارایه امیر اونم تالار صدف

خوشبختانه من در هر ۳روز میتونم یه لباس بپوشم

چون هیچ کدومشون اقوام مشترک وجود نداره

ولی موهامو چیکار کنم خدااااااااااااا




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 10:2 توسط :: من و دوست جونم ::

دوستایه خوبم من ساعت ۱۰:۱۵ عکسمونو میذارم

فقط ۵دقیقه

چون دوست جونم زیاد این کارو دوست نداره

ولی من بهتون اعتماد دارم

فعلا




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 9:48 توسط :: من و دوست جونم ::

سلاممممممممممممم به دوستایه خوبمون 

به خاطر لطفتون تو پست قبلی ممنونم

من و دوست جونم از خریدامون راضی بودیم

شما هم خیلی کمکمون کردید

یکی دیگه از مزایایه وبلاگ نویسی همینه دیگه

که ادم میتونه از تجربیات دیگران استفاده کنه

یه تشکر ویژه هم از خداجونمون بکنم که واقعا همراهمون بود

میسی خدا جونننننننننننننننن

حالا میرسیم به خاطرات سفرمون:

ما چهرشنبه صبح ساعت 6:15 دقیقه بلیط قطار داشتیم برایه تهران

امیر 5:45 اومد دنبالمو رفتیم راه آهن

این قطار چون مثلا تندروئه باید ساعت 10 یا 10:15 میرسید تهران

اما با اجازه تون 2ساعت تاخیر داشت و ساعت 11:45 دقیقه رسید

بماند که منو امیر چقدر حرص خوردیم

از قطار که پیاده شدیم سریع رفتیم فدراسیون شنا

همش میترسیدیم نرسیم و برن برایه ناهار

خلاصه به هر زحمتی بود رسیدیم و دوست جونم 1000تا جا رو امضا کرد

 و حق الزحمه داوری سال پیششو گرفت و پولدار شد

کارمون که تو فدراسیون تموم شد یکم اعصابمون اومد سر جاش

بعد رفتیم خونه عمه جونمممممم

تازه 2هفته ست این خونه شون اسباب کشی کردن

15سال ساخته تو کریم خان ماهی 850000تومان کرایه ناقابل میدن

ولی خب خونشون مسیره

عمه ناهار قیمه درست کرده بود

ناهارو خردیم یکم با فریماه بازی کردیم و امیر یکم خوابید

بعدش ساعت 5رفتیم منوچهری

همه مغازه ها رو نگاه کردیم و بالاخره این چمدونو انتخاب کردیم

البته من و امیر می خواستیم سرمه ای یا فیلی بگیریم

که اقاهه گفت به جز نارنجیش همه رنگاش به مرور زمان تغییر رنگ میدن و...

قیمتشم میگفت 115000که 105000بهش دادیم

این مدل جدید eminent بود اون مدل قبلیش که زنجان دیده بودمو 130000بود

و منوچهری 92000تومن میداد

در کل قیمتاش خوب بود و ارزششو داشت

بعدش یه دربست گرفتیم اومدیم چمدونو گذاشتیم خونه عمه جونمو

رفتیم برایه خرید ساعت

اول رفتیم جواهریان نبش خیابون ابان

ساعتایه زیاد و گرونی داشت ولی هیچ کدوم به دلم نچسبید

یه ساعتی تو جواهریان بودیم اما من از چیزی خوشم نیومد

بعدش رفتیم میدون ولیعصر نمایندگی لایکو و برق لامع با اون مغازه خارجکی که کنارشونه

اما حوله ست عروس دامادی نداشتن

بعدش رفتیم 2تا ساعت فروشی که تو میدون کنار هایدا هست

من قبلا از اونجا ساعت خریده بودم

هم قیمتاش حتی از بازار بهتره هم جنسشون مطمئنه

چند تا ساعت برامون اورد و بالاخره اینو پسندیدیم

من خیلی خوشم اومد چون مارکشم دوست دارمtissot

و هم اینکه می خواستم ساده وهمیشگی باشه مثل حلقه هامون

اما فکر کنم امیر زیادم خوشش نیومد ولی گفت همینو برداریم

ساعتامون باهم شد 260000که 245000دادیم

2تام خودکار بهمون اشانتیون داد

2سالم ضمانت باتری و خش و این چیزا داره

تازه 50مترم زیر اب میشه استفاده کرد

بعدش دیگه برگشتیم خونه عمه اینا و تو راه یه شاخه رز و مریم براشون خریدیم

لباسامونو که عوض کردیم شوهر عمه م اومد من رفتم در و باز کردم

2شاخه گل برایه منو دوست جونم خریده بود

صحنه جالبی بود For Youشامم کتلت خوردیم با سس فلفل

بعدش امیر رفت خونه داییمینا و من کلی غصه خوردم

تازه یه ذره هم بحثمون شد

که طبق معمول صبوری و بزرگی امیر حلش کرد

فردا صبحش ساعت 10 امیر اومد و رفتیم بازار بزرگ

راستش من تو بازار اصلا از چیزی خوشم نیومد

ما راسته یه لوازم خانگی و عروسک و حوله و لباسشو دیدیم

همون موقع خواهر امیر زنگ زد که واسه خودت یه لباسه خواب فانتزی بگیر بزاریم تو وسایلت

ولی هرچی گشتم نتونستم اونی که می خوامو پیدا کنم

راستی مارک NBBواسه لباس خواب خوبه؟

قیمتاش 30-35-40 یه دونشوم روبدوشامبر داشت 57هزار میگفت

از بازارم رفتیم جمهوری اونجام چیزی نخریدیم

امیر میگفت ادم خرید نمیکنه حس بد بهش دست میده

ولی عوضش رفتیم از بازار رضا امیر یه بسته 50تایی dvdخام و 20تا cdخام

 و یه بازی شبیه ساز پرواز واسه خودش و دو تام mini cdفانتزی برایه من گرفت

و یکم حوصلش اومد سر جاش

بعد از super stopچیکن کوردن بلو خریدیم و رفتیم خونه عمه

ماساعت 4 بلیط برگشت داشتیم

من اصلا دلم نمی خواست برگردیم

عمه هم خیلی اصرار کرد کلی خواهش کرد که یه شبم بمونید من براتون برنامه دارمو اینا

که من زنگ زدم به بابا اجازه گرفتمو موندیم

همینجا از دوست جونم تشکر میکنم که به خاطر من موند

خیلی ماهیییییییییی

وقتی تصمیم به موندن شد امیر رفت خوابید

من و فریماه باهم بازی کردیم

ساعت 6 آماده شدیم با عمه و فریماه رفتیم به سویه میرزایه شیرازی

من این خیابونو خیلی دوست دارم

چند سال پیش که تهران زندگی میکردم هروقت دلم میگرفت یکم توش قدم میزدم

عمه گفت اول بریم قنادی لرد تو خیابون ویلا

وای چه شیرینیایییییییییییییییییییییییییییی

5تا دونه شیرینی خریدیم با دو تا گاتا و یه پیراشکی

شد 11000تومن همونجام خوردیم

بعدش رفتیم میرزایه شیرازی

من این خرس گنده  رو میگفت 38000تومن 40درصد تخفیف داشت 23000تومن خریدم

(واسه رو مبل آینده در خانه آینده)

بعدشم این خرس صورتیه رو واسه تولد غزاله خریدیم

اکثر مغازه ها حراج زده بودن و واقعا وسایلاشون خوب بود

آهان این عروسک دگوری کوشولو رم از نشر چشمه خریدم 4000

خرید که کردیم نشستیم تو پارک و عباس اقا اومد دنبالمون

رفتیم خونه و بعدش دیگه عمه اینا واقعا مارو شرمنده کردن

و شام شوهر عمه م تو شبستان یه میز رزرو کرده بود واسه پاگشا کردن من و امیر

از ساعت 9تا 12:30 اونجا بودیم

خیلی باحال بود هم غذاهاش هم محیطش هم خواننده هاشون(4تا خواننده)

تازه 2تام هنرپیشه با خانواده هاشون بود که اسمشون یادم نیست

یه خانوم و اقاهم پنجاهمین سالگرد ازدواجشونو جشن گرفتن اونجا

خیلیم شیک و با کلاس بودن

خلاصه یه شب به یاد موندنی برایه من و امیر بود

بعدشم که دیگه جمعه صبح من و امیر با اتوبوس برگشتیم زنجان

تازه دیروزم رفتیم از اینجا یه ست حوله عروس داماد گرفتیم ترکیه ایه 100000تومان

سفیده یکم به کرم میزنه گلدوزی واسه من گلبهی کمرنگه واسه امیر قهوه ای کمرنگ

یه دونم کریستاله حموم توش هست کسی میدونه چیه؟

و بالاخرههههههههههههههههههههههه

عسکایه نامزدیمونو گرفتیم

از دیشب همش دارم نگاشون میکنم قشنگ شدن

13تا A5، یه دونه A4 و 12تام کوشولو اشانتیون برامون چاپ کرد 111000تومان

البته فایل عکسامونو گفت شنبه میده بهمون

اینم از خاطرات سفر ما

البته یه سری جزئیاتم بود که فعلا یادم نیست و اضافه میکنم

اگه ریز توضیح دادم معذرت می خوام

اما چون چند نفر از دوستام مثل خودم تو مرحله تهیه جهیزیه هستن

خواستم همونطور که من از تجربیات دیگران استفاده کردم

اونام شاید تجربیات من به دردشون بخوره

هر سوالی باشه خوشحال میشم کمکی کنم

فعلا بابایییییییییییییییییییی 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 13:29 توسط :: من و دوست جونم ::

عکس 1

عسک 2

هدیه هایی که عمه جون پاگشا به من و امیر داد(جا حلقه ای و آینه)

هدیه ای که من و امیر برایه تولد غزاله خریدیم

خرس گندهههههههههههه

عروسک دکوری کوشولو

و بالاخره:

ساعتاموووووووووووووووووووووون

خب دوست جونا همه این خریدا یه عالمه توضیحات داره

سعی میکنم امشب بنویسم

بیشتر شبیه سیسمونیه تا جهیزیه مگه نه




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 11:32 توسط :: من و دوست جونم ::

سلاااااااااااااااااااااااااام

ما برگشتیم

ولی یه عالمه حرف و خاطره باید بنویسم که فعلا چند تا کار دارم

بهتره برم چند تا عکس از خریدامون بندازم

تا نیم ساعت دیگه بیام

خوبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یا بمونه همراه با خاطره عکسارم بذارم




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 10:4 توسط :: من و دوست جونم ::

  سلاااااااااااااااااااااااااااااااام

عصرتون به خیر

به به ملیکا خانوم چه عجب تشریف اوردید؟؟؟

می خواستم صبح آپ کنم اما نشد

دیروز بعد از ظهر ساعت 5رفتم دم شرکت دوست جونینا

و با امیر رفتیم بیرون اول یه هدیه ی کوشولو واسه تولد ندا جونم خریدم

کاش بتونم زود ببینمش اما چون نزدیک عروسیشه

 میگم سرش شلوغه مزاحمش نشم بهتره

بعدش رفتیم کتابی که قراره این ماه نقد بشه رو از کتابخونه تحویل گرفتم

یه کافی شاپم با دوست جونم خوردیم

بعدش رفتیم چمدون نگاه کردیم که فقط از یکی خوشمون اومد پیر گاردین بود

سایز متوسطشو میگفت 130هزار تومن ناقابل

(چرا سلیقه من با بودجم هماهنگ نیست؟)

بعدشم دیگه برگشتیم خونه

یعنی هرکدوم رفتیم خونه هایه خودمون تهنا

امروز صبحم با مامان رفتیم فرش نگاه کنیم

یه دونه بود فرش دستبافت بیجار 5ملیون تومان 6متری

از اونجام رفتیم یخچال و لباسشویی دیدیم

تا حالا این دوتا رو 80درصد انتخاب کردم

لباسشویی B1285A و یخچال RT79

مارک هردوش سامسونگه

فقط نمیدونم سیلور بگیرم یا سفید

خانومایه با تجربه کمکککککککککککککککککک؟

یه سری هم قابلمه و سرویس آرکوپال دیدیم

سرویس فابلمه 10پارچه تفال 179000

سرویس قابلمه 8پارچه تفال 142000

دوباره بعدش رفتیم یه مغازه دیگه چمدون دیدیم

مارکeminent سایز متوسطش 120000

خیلی رنگایه خوشجلی داشت ولی توش پارچه نداشت

یه مارک دیگه هم بود فکر کنم ATمتوسطش 850000

حالا که این جارو دیدیم قراره احتمالا 4شنبه بریم تهران منوچهری و بازار

ظهرم با بابایی حرف زدم

یخچال و لباسشویی رو تایید کرد

یکم راجع به خونه حرف زدیم

بعدشم گفت من واسه فرش برات 1.5ملیون کنار گذاشتم

واسه مبلم 1ملیون

هر چی دوست داری بگیر

قربون بابایه ماهم برم

کاش انقدر این مملکت ما بی صاحب نبود

که من با مدرک کارشناسی ارشد و این همه درس خوندن

الان تو خونه مگس بپرونمو

مصرف کننده باشم(هنوز از نتایجی که قرار بود 14روز پیش اعلام شه خبری نیست)

امشبم ایشالا امیرو میبینم و راجع به برنامه تهران

و محل زندگیمون یکم میصحبتیم

این روزا این اهنگو تو ماشین همش دوست جونم برام میذاره

نوشتم که یادگار بمونه

 

تا ناله ساز مياد
فصل آواز مياد
من براي تو ميخونم عاشقونه

آروم آروم پاورچين
با پيرهن چين و واچين
تو ميرقصي و برات ميشم ديوونه

برقص الهه ناز
هميشه شاد و طناز
تو اوجي و من
در آرزوي پرواز
برقص ای همصداي دل كه اين دنيا دو روزه
بزار تموم غصه ها با خنده هات بسوزه


تا ميرقصي همه غنچه ها شكوفا ميشه
زندگي ميگيره معناي دوباره
عطر موهات همه جا ميپيچه تو آسمون
ميخونن پرستوها ميگن كه آغاز بهاره

برقص الهه ناز
هميشه شاد و طناز
تو اوجي و من
در آرزوي پرواز
برقص ای همصداي دل كه اين دنيا دو روزه
بزار تموم غصه ها با خنده هات بسوزه

هر نگاه تو كه تو نگاه من جا ميشه
زندگي ميگيره معناي دوباره
با تو پرواز ميكنه روحم تو كهكشون
شب كه كابوس نداره وقتي تو هستي تك ستاره

برقص الهه ناز
هميشه شاد و طناز
تو اوجي و من
در آرزوي پرواز
برقص ای همصداي دل كه اين دنيا دو روزه
بزار تموم غصه ها با خنده هات بسوزه

میرقصی و میخونم
می گم عزیزه جونم
شکل تو مثل پری اسمونه
هوات هوای عشقه
هوای فصل تازه

هوای پاکی که واسه غصه جوونه
 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 15:33 توسط :: من و دوست جونم ::

سلام دوست جونااااااااااااااااااااا

عیدتون مبارک(با تاخیر)

امیدوارم طاعات و عباداتتون قبول باشه

این ماه رمضونم تموم شد

خیلی از دوستام تو این ماه به حاجتاشون رسیدن

و من از این بابت خیلی خوشحالم

راستی توتی کوشولو مامان شد

و یه نخود خانوم ناناز به دنیا اورد

یادش به خیر روزا چه زود میگذره 9ماه پیش بود

که هی کدو خانو اذیت میکرد که نی نی می خواد

امیدوارم به خاطر این بچه هم شده پدر و مادرش

 باهاش اشتی کنن و خوشبختیش کامل شه

داشت یادم میرفتا

به ندا جونمم تولدشو تبریک میگم که 11مهر بود

البته سرش خیلی شلوغ تر از اینه که اینورا بیاد

ولی خانومی تولدت مبارک باشه

و اما اتفاقات این چند روز

سه شنبه بعد افطار به دوست جون گفتم بیا خونمون

گفت صبر میکنه عیدو اعلام کنن بعد بیاد

منم یه کوشولو ناراحت شدم

و چون خواهرم داشت از تهران برمیگشت

با مامانینا رفتیم راه اهن دنبالش

که دیدم دوست جونه مهلبونمم اونجاست

بعدش برگشتیم خونه و یکم بیرون قدم زدیم که مامانم گفت عیدو اعلام کردن

منم یواشکی پریدم بخل دوست جون و امیرم سریع بهم عیدی داد

انقده خوب بود

روز عیدم رفتیم به بزرگترا سر زدیم و ناهار رفتیم خونه خاله اینا

5شنبه هم رفتیم بانک و واممونو گرفتیم

965000تومن ریخته بودن به حسابم و 35000تومن کارمزد بر داشته بودن

لطفا یکی بهم بگه این 35تومن مزده چه کاریه؟؟؟؟؟؟؟

بعدش دوباره رفتیم خونه خاله و دیگه 4 بود برگشتم خونمون

3باره با مامانینا رفتیم گشت و گذار

و 8برگشتیم

جمعه هم بعد از ظهر خونه مادربزرگم بودیم

بعدش من و امیر شام رفتیم پیرتزا سارا

راستی سود سهامم (۱۹۰)بالاخره ریختن و من بسیار ذوق زده شدم

حالا هی هزار تا نقشه براش میکشم

البته زیاد نیستا

شاید گوشی گرفتم امیر میگه یه گوشی انتخاب کن نفصشو من میدم

دوست جونم ماااااااااااااااااااااااااااههههههههههههههه

(و خیلی صبور و منطقی)

و این بود وقایع این چند روز

همش داریم خاله بازی میکنیما

پریروز خاله میگفت برید ساک بخرید

بعدش هرچی وسایل میبینی خوشت میاد بگو امیر برات بخره

بذاریم توش که واسه عروسی هول هولی نشه

حالا هی خاله پیش امیر میگه لباس ز ی ر اینا

انقدر تکرار کرد که امیر از اتاق رفت بیرون

منم که از خنده مرده بودم

(البته من و امیر هیچ مشکل و خجالتی در این موارد نداریم

 ولی خب پیش یه بزرگتر یه جوریه دیگه)

نمیدونم رسم شما چطوریه

ما معمولا 2تا ساک میگیریم یکی خانواده عروس یکی خانواده داماد

بعد وسایل عروس و داماد و توش میزارن

مامانم پیشنهاد کرد که به جای 2تا ساک

ما یه ساک جنس خوب بگیریم

نظر شما چیه؟

 کسی از مارک و قیمت چمدونا و مکان خریدشون تو تهران اطلاعات داره؟

در مورد گوشی هم کمک می خوام قیمتش حدود 350000 لفطا؟ 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 8:57 توسط :: من و دوست جونم ::

سلام دوستایه خوبم

ظهرتون به خیر

چه خبرا؟

اما اتفاقات فیتیله ایه دیروز:

راستش من اصلا به امیر اصرار نمی کنم که بیاد خونمون و اینا

چون خودم دلم نمی خواد کسی هی بهم اصرار کنه

بالاخره امیر الان یکی از اعضای خانواده ی ما هست

و هر وقت بیاد منو خیلی خیلی خیلی خوشحال میکنه

دیروزم گفتم اگه دوست داری افطار بیا اینجا

و گرفتم خوابیدم تا 5:30

بعد به بابا زنگیدم که اومدنی کباب بخر بیار

به امیرم زنگ زدم گوشیشو جواب نبود

خب دوست جونم خسته بود و خوابیده بود

دم دمایه افطار بود که smsزد من بعد افطار میام

و من و مامان و بابا تهنا افطار کردیم

امیر 7:30 اومد بازم برام قاقا لی لی خریده بود

پرینگل فلفلی و یه شکلات کاکائویی زردآلویی

تازه دوست جونم هر روز که میاد خونمون واسم یه چیزی می خره

بعد 20 سوالی راه میندازه تا من حدس بزنم

خیلی با حالهههههههههههههههه

دعوا نکنید من اصلا شکلات رو باز نکردم

چیپسم فقط 5دونه خوردم

جدیدا مقاومتم نسبت به یهو خوردن خوراکی زیاد شده

بعد اینکه واسه امیر چای و میوه اوردم

گفتم پاشو بریم با من حرف بزن من یکم رو تردمیل راه برم

آخه تنهایی حوصله م سر میره

من 25دقیقه با سرعت 5سریع راه رفتم

امیر نامردم هی شکلاتو میگرفت جلوم میگفت بدو تا بهش برسی

بعدشم امیر 12 دقیقه با سرعت 11 دویید

وای من همش می ترسیدم پرت شه بیرون

دو تامونم 85کالری سوزوندیم

بعد چون حس ورزشکاریمون گل کرده بود

امیر ماشینو گذاشت دم در خونه ما

 و رفتیم یه ساعتم پیاده روی کردیم و یکمم تو پارک نشستیم

و من دیگه حرص نخوردم

چون سعی می کنم از لحظاتم استفاده کنم

حالا خونه و جهیزیه و خرید و اینا همش بالاخره انجام میشه

(گرچه امیر میگه تو عمرا نمیتونی بی خیال شی)

راستی از راهنماییتون واسه خونه ممنونم

فکر میکنم بهتره 2-3ماه صبر کنم بعد با توجه به وضعیت اونموقع مون تصمیم بگیریم

امروز صبحم رفتم بانک(آخه بابا هر از گاهی یکم پول میده بریزم تو حسابم واسه جهیزیه)

که یهو فشار نیاد بهمون

بعدشم با مامان رفتیم یکم دور زدیم

اول رفتیم لایکو چند تا رو تختی دیدیم

مارک turkizفکر کنم اینجوری نوشته میشد

خیلی رنگارنگ بودن و رنگاش شاد و قشنگ اما کوسن نداشت

(4تا بالش و دور چین و روتختی و ملحفه)

من دلم می خواد رو تخت پر کوسن باشه

میگفت 130000تومن

ست حوله عروس داماد خارجیم داشت 100000تومن

 البته هردوش سفید بود و یکم گلدوزی یا تیکه دوزی روشون داشت

بعد چند تا سرویس طلا دیدم خوشگل بودن

6ملیون و 500هزار تومن که خیلی سفت بود

4ملیون و 300 هزار تومن ظریف بود ولی تکراری

یکیشم بود 2ملیون و 100 هزار تومن که خیلی ساده و شیک بود

نگیناشم برلیان و چند تا کبود بود

یه گوشواره هم دیدم خیلی نازززززززززززززززززززززز بود

540هزار تومن

دیگه برگشتیم خونه

فعلا من برم از خستگی غش کنم

بابای

من از این خرسا می خوام دوس جووووووووووووووووووون




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 15:6 توسط :: من و دوست جونم ::

سلام دوست جونا

اول اول از همه مرسی از امیر جونم که وقت گذاشتو وبلاگمونو نوشت

فقط 3روز مونده ماه رمضون تموم شه

من که حسابی سیستمه خوابم بهم میریزه

تازه عذاب وجدانم میگیرم که تا 10 می خوابم

اونوخت دوست جونم صبح زود میره سر کار دنبال یه لقمه نون حلال

راستش دیشب اومدم وبلاگو Update کنم اما یه پستی تو وبلاگ الهام (دو کبوتر)خوندم

که حسابی ناراحتم کرد یه پسر کوچولویه 2ساله که از طبقه دوم افتاده پایین و الان تو کماست

از دوستایه خوبم می خوام که براش دعا کنن

اما اتفاقات دیروز:

دیروز صبح رفتم شلوار خوشگلمو دادم پاشو درست کردن

(من عاشق اینم که امیر برام خرید کنه دلیلشم نمیدونم

انقدر که ذوق میکردم دوست جونم فکر کرد من تو عمرم شلوار ندیدم)

بعدشم رفتم یه کار بانکی داشتم شماره گرفتم

شماره م 211 بود و 95نفر قبل از من

خلاصه با مامان رفتیم یکم طلا نگاه کردیم و ساعت

وای اینجا هیچی نداره

اعصابم خورد میشه واسه خرید طلا هم نمی تونم به طلا فروشایه تهران اعتماد کنم

بعدش مامان رفت خونه و من تا ساعت 2 تو بانک بودم

عین جنازه رسیدم خونه

و گرفتم خوابیدم تا 5:30 به امیر گفتم افطار بیاد خونمون که گفت بعد افطار میام

بعد افطار اومد و رفتیم یه فرش فروشی

2تا فرش داشت که افشار بودن و حدود قیمت 4ملیون تومن

عمرا فکر نکنید ما از این پولا داریما فقط می خواستیم قیمت دستمون بیاد

تازه خانومه گفت اخر این ماه تا عید فرش گرون میشه

و شماره مو گرفت که فرشایه جدیدش اومد بهم خبر بده

راستش پریشب بابام گفت شما باید تاریخ عروسی رو مشخص کنید

 بعد برایه جهیزیه برنامه ریزی کنیم ببینیم زوده یا نه که از الان بخریم

و راستش دغدغه اصلی من خونه ست

فکر کنم قبلنا گفته بودم که خونه امیرینا دو طبقه است

که مامانشینا طبقه بالا زندگی میکنن و پایین مستاجر هست

البته طبقه پایین نیم طبقه است یعنی با حیاط کاملا همکفه

 و از بیرون چند تا پله میخوره به پایین

و کلا دو واحد مستقله ورودیاشم مجزاست

حدود 160 متره و دو خوابه

خالمینا دوست دارن من برم اونجا زندگی کنم

تا تو مخارج زندگیمون صرفه جویی کنیم و زودتر بتونیم خونه بخریم

اما من هنوز با خودم کنار نیومدم

که بیرون خونه اجاره کنیم یا بریم اونجا

(البته به من اصرار نکردنا چون راحت اونجارو میتونن ماهی 300 تومن اجاره بدن

 حالشو ببرن اما ما بریم مجانی می خوایم بشینیم)

هر کدوم از این انتخابا یه سری معایب و مزایا داره

امیرم هیچی نمیگه

میگه واسش ارامش و رضایت من مهمه

درسته بیرون خونه اجاره کنه یکم سنگینه اما مهم براش تصمیمه منه

در راستایه این اتفاقات دیروز منو امیر تصمیم گرفتیم بریم چند تا بنگاه سر بزنیم

حدود 4تا بنگاه رفتیم

ما دلمون یه اپارتمان 2خوابه 80متر به بالا می خواست

ولی تو اون منطقه هایی که ما می خواستیم آپارتمانا خیلی بالا بودن

مثلا 20 -25 ملیون رهن کامل یا اینکه اجاره هاشون بالا بود

البته قیمت اجاره خونه از اپارتمان خیلی بهتر بود

(که ما خونه نمی خواستیم)

قیمتایی که بهمون دادن اینطور بود

6ملیون پیش ماهی 200 اجاره(یه جایه درپیت)

3ملیون پیش 300 اجاره

8ملیون پیش 200 اجاره

1ملیون پیش 400 اجاره

فقط یه مورد بود که از بیرون دیدیم خوب بود نوساز و شیک

طبقه سوم 5/2 پیش 250اجاره

دیگه خسته شدیم و یه بستنی خوردیم برگشتیم خونه

شما اگه جایه من بودید چیکار می کردید؟

راستی واسه پارسا کوچولو دعایادتون نره

در مورد فرشم کسی چیزی میدونه؟




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 12:35 توسط :: من و دوست جونم ::

خداحافظ ماه رمضون

خداحافظ شباي قدر مسجد سيد

خداحافظ افطاريهاي خاله جون

خداحافظ سحر هاي خواب الود

خداحافظ ربناي شجريانُ دم افطار آدم دق مرگ كن

خداحافظ ماه آسمون كه هيچوقت تو سال كسي بهت اينقدر حساس نمي شه كه تو اين ماه

همه چپ و راست اندازت مي گيرن

خداحافظ سحر و افطار خونه بابا چون فكر كنم سال بعد ديگه اينجا نباشم

خداحافظ خداحافظ

ماهه خوشگل خداحافظ

تا سال بعد

اين يه خداحافظي زود بود چون

شايد تا آخر هفته نتونم چيزي بنويسم

همه دوستایه خوبمون سلام

از جوونترا ( بهار ) تا به با تجربه ها ( مهربانو )

ديشب افطاري جاتون خالي رفتيديم خانه خاله چون ( الي اينا )

اخخخخخخخخخخخخخ كه چه سنگ تمومي

البت من در نقش ميني بوس سرويس  ايفاي نقش مي كردم

چون يه بار مامان بزرگ اينا رو اوردم بعد برگشتم و مامان اينا رو

آوردم موقع رفتن دوباره با الي مامان بزرگ اينا رو

رسونديم و بعد آبجي اينا بعد رفتم دنبال بابا

اما افطاري

سوپ

شويد پلو

مرغ پلو

و مهمترين قسمت كه من نزديك به 48 ساعت منتظر اون بودم پودينگ خومشزه الي

با طعم هاي موز و توت فرنگي

ديگه اينقدر خورده بودم حس ميكردم انقريب زمانه كه

تركيدن كنم

لازم به ذكر هست كه من امروز سحري ديگه نتونستم چيزي بخورم

يكي يكي از خوش سليقه بودن هاي الي

اينه كه به زيباييه اشتها اوري پودينگ رو تزئين كرده بود كه آخر سر

همه واسه بيشتر خوردنش باهم رقابت مي كردن

آقا خوشمزه بود ديگه دلم مي خواد تعريف كنم.

جنبه داشته باشين تا اخر بخونين

روز قبل هم كه از شركت اومدم بيرون البته قبلش با الي هماهنگ كرده

بوديم كه باهم بريم و پودينگ بخريم

ولي پودينگ شد يه شبلار ( شلوار لي خوشگل )

كمي وسايل آرايشي براي الي و يه اسپري براي من

و 2تا هم بسته پودينگ شد 46 تومن

اما عجب شلواري انصافا از همه شلوار پارچه ايهاي الي بهتره

چون خيلي جمع و جورش مي كنه

وبه طرز عجيبي خوش فرم

راستي از بابت كمكي كه از بابت ساعت به ما دادين خيلي مرسي. 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 23:36 توسط :: من و دوست جونم ::

سلام دوست جونا

طاعات و عباداتتون قبول

امیدوارم هممون تونسته باشیم تو شب قدری که گذشت

تقدیر خوبی رو تو سال آینده واسه خودمون رقم زده باشیم

من واقعا یاد تک تکتون بودم

خب از این بلاگفا هیچی نگم بهتره

دیروز از صبح تا بعد از ظهر 1000بار سعی کردم

 اصلا نتونستم نه تو وبلاگ خودم و نه وبلاگ کسی برم

انقدهه حرصصصصصصصصصصصصصص خوردم

پریشب عمو بزرگه دعوتمون کرده بود افطاری تالار فرهنگیان

خوش گذشت مخصوصا این عمو کوچیکم که آباد کرد اونجارو

ولی وقتی انقدر باهم خوبیم

دوست داشتم تو خونه بود کلی خوش میگذشت

دیروز صبحم هی فکر میکردم این شب احیا کجا بریم

امیر بعد افطار اومد خونمون

مامان و مینا باهم رفتن

بابا و خمید باهم

من و دوست جونمم با هم

من که مسجد نمی تونستم برم

اصلنم از جایه شلوغ خوشم نمیاد

آخرش انقدر با امیر گشتیم تا یه جایه دنج تو گوشه یه پارک پیدا کردیم

زیر یه چراغ نشستیمو دعا خوندیم

خیلی خوب بود البته رادیو هم داشتیم که حال بهتری میداد

2ساعت نشستیمو من سردم شد و امیرم صبح باید میرفت سر کار

دیگه برگشتیم خونه

نمیدونم چرا همش این دعا بیشتر تو ذهنم میومد

"خدایا مارو با بیماری، مرگ عزیزامون و فقر امتحان نکن"

واقعا دیشب حس خوبی داشتم حس میکردم تو بغل خدام

امیرم که پیشم بود

راستش من دیشب خجالت میکشیدم از خدا که دعا کنم

من اینهمه نعمت خدا بهم داده شکر کدومو کردم که حالا چیز اضافه بخوام؟

خدایا شکرت خیلی دوست دارم خیلی

خب دیروز داشتیم با امیر حرف میزدیم که بریم ساعت بخریم

بعد امیر گفت ما که دوستایه خوبی داریم خیلیم کمکمون کردن

بیا از اونا بپرسیم

اینه که من الان مزاحم شما شدم

تو تهران جایی رو بهمون معرفی می کنید که بتونیم ساعتامونو از اونجا بخریم؟

(ساعت عروس دومادا)

چه مارکی بگیریم؟

اصلا چقدر باید واسه ساعت کنار بذاریم؟

یکیم این حوله هایی که واسه عروس دوماده رو از کجا بخریم؟

چون احتمالا من و امیر یه روزه بیایم تهران و برگردیم گفتیم اگه بشه اینارم بخریم

زود که نیست واسه این خریدا  هااااااا؟

پیشاپیش مرسی که انقدر دوستایه خوبی هستید




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 11:59 توسط :: من و دوست جونم ::

سلام دوستایه ملهبون

نماز و روزه هاتون قبول باشه

همچنان مارو دعا کنید و فراموش نکنید

اول اینکه:

کسی از شیوا خبر نداره؟ وبلاگش حذف شده؟

دوم اینکه:

من می خوام ادرس وبلاگمو عوض کنم blog sky خوبه آیا؟

سوم اینکه:

از نتایج این ازمون استخدامی که گفته بودن اخر شهریور اعلام میکنن هیچ خبری نیست

کسی هم جوابگو نیست فقط دیشب امیر زنگ زد به معاون نهاد و اونم گفته بود

این ازمون کاملا مستقل و از تهران برگزار شده و اطلاعاتی ما نداریم

و چهارمممممممممم اتفاقات دیروز:

بحث پریشب ما خیلی امیرو ناراحت کرده بود

عزیزم حتی نتونسته بود سحری بخوره

البته ظهر بهم زنگ زد و خیلی خوب باهام حرف زد

اصلا اشاره ای به موضوع بحثمون نکرد

قبل افطارم زنگ زد که یکم خسته ست و امروز نمیاد خونمون

البته من می دونستم که ناراحته

بالاخره میشناسمش

شوشویه خودمه دیگه

منم اصرار نکردم نمی خواستم بیشتر از این اذیتش کنم

دوباره بعد افطار smsزد چه خبرا؟

گفتم می خوام نماز و قران بخونم آخه دلم گرفته بود

(میدونید با اینکه خودم مقصر بودم اما من واقعا طاقت ناراحتی کسی روندارم

مخصوصا عزیزترینامو)

نمازمو که خوندم اومدم پایین حدود 10:30 بود امیر زنگ زد بهم بگه با معاون نهاد حرف زده

گفتم کجایی گفت بیرونم دارم یکم دور می زنم

گفتم تهنااااااااااااااااااااااااا؟

گفت دارم به حرفات فکر می کنم و اینکه من کجا یه رفتارم اشتباه بوده

گفتم بیا باهم حرف بزنیم

خلاصه 11 امیر اومد و یه نیم ساعتی با ماشین چرخیدیم

یکمم پیاده روی کردیم

از همه چی حرف زدیم

بیشتر از خودم به امیر حق دادم

البته دلایل منم برخی از رفتارامو توجیه کرد

امیر گفت من قصد دخالت تو کارایه تو و روابطتو ندارم

ولی الان من مسئول این زندگیم

نمی خوام تو مشکلاتتو تنها به دوش بکشی

و خیلی حرفایه قشنگه دیگه

هر دومون سبکتر شدیم ولی قرار شد بیشتر حرف بزنیم

دوست جونم خیلی دوست دارم

از همراهی شما دوستایه خوبمم ممنونم 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 12:32 توسط :: من و دوست جونم ::

سلام دوست جونا

امیدوارم خوب باشید

زندگی همینطور جریان داره

دیشب افطار ما و مادر بزرگامونو پدر بزرگامونو خواهر امیر خونه امیرینا دعوت بودیم

و مثل همیشه خاله سنگ تموم گذاشته بود

منم از ظهر رفتم ولی علنا کاری نبود که انجام بدم

ظرفایه شامم امیر شست و پذیرایی رم خودش انجام داد

حدود 1هفته بود خونه امیرینا نرفته بودم

یعنی از امیر خواسته بودم فقط 5شنبه ها برم اونجا

در واقع یه جور برنامه ریزی

وقتی رفتم خونه شون پدر جون اشپزخونه بود از پشت یهو گفتم

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

برگشت منو بخل کرد پیشونی و موهامو بوسید

گفت ناز خانوم کجا بودی یه هفته

و من بسیار شرمنده شدم

هر از گاهی بهم  sms هم میزنه

پدر شوهرو حال میکنید دیگه

ولی واسم سخته بهشون پدرجون بگم اخه 25 سال عمو گفتم

تازه پدر جون یکم به نظرم پیرش میکنه

اما چون خودش دوست داره سعیمو میکنم

به نظرم ادم وقتی با یه کلمه می تونه کسی رو خوشحال کنه نباید دریغ کنه

2شنبه هم عمو بزرگه دعوتمون کرده افطاری

راستی دیشب شب قدر بود

واقعا اگه خدا نخواد توفیق هیچ کاری رو به ادم نمیده

منم از همون کسایی بودم که دیشب این توفیق ازم گرفته شد

دلیلشم خوب میدونم

با امیر کاری کرده بود که از درد قلبش تا صبح نخوابیده بود

خب انتظار دارید خدا به همچین بنده ای بگه بفرما از برکات شب قدر استفاده کن؟

حتی نماز صبحم که 2-3تا دعا می خوندم

 امروز صبح یه دولا راسته مسخره بی حضور داشتم و تموم شد

جالبتر اینجاست که من دیشبو بیدار بودمو تو غفلت

از خودم خیلی بدم میاد خیلی

اصلا درست نمی تونم حرف بزنمو منظورامو بیان کنم

از کاه واسه خودم کوه میسازم

البته نه در مورد دیگرانا

من کلا با دیگران کاری ندارم

فکر کنم تو این مدتی که منو امیر و میشناسید فهمیدید که ما باهم مشکلی نداریم

الان که یه ماه و نیم از عقدمون میگذره

تقریبا 1سال و نیمم باهم دوست بودیم

اگه هم مشکلی داشته باشیم شک نکنید از طرف منه

چون من یه دختر لوس با عقاید مسخره ام

بیچاره امیر انقدر صبور و منطقی باهام برخورد میکنه

کاملا باهام همراهی میکنه

حتی جاهاییکه واقعا براش سخته یعنی واسه هر مردی سخته

اما من قدر نمیدونم

میدونید حس میکنم غریبه پرست شدم

در مورد خانواده مم همینطوره

یعنی تو درونم می پرستمشون واقعا دوسشون دارم

اما تو برخوردام انگار دیگرانو به اونا ترجیح میدم

یعنی اونا اینطور بهم میگن نه اینکه دسته خودم باشه

دیگه از دسته خودم کلافه شدم

دلم می خواد برم بالایه کوه با امیر یه عالمه حرف بزنم

هیچ حرف نزده ای بینمون نباشه

اونوقت با ارامش بیام زندگیمو بکنم

یه تغییری تو رفتارام بدم

چون مطمئنم امیر منو تنها نمیذاره

امیر منو ببخش

مطمئن باش من خیلی خیلی خیلی بیشتر از اون که تو فکر کنی دوست دارم

 و تو زندگی پشتم به حضور تو گرمه 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 13:0 توسط :: من و دوست جونم ::

سلام دوستایه خوبم

از لطفتون بابت تعریف از من ممنون

اما هیشکی راجع به کلاه و لباسم نظر نداد

اصلنم قهرم باهاتون

شوخی کردم قهر چی چیه

امروز بعد از ظهر یه کیک دورنگ پرتقالی کاکائویی درست کردم

خیلی خوف شده بود

ساعت 6:45 بود که امیر smsزد ما داریم میایم

منم تندی به سرعت نور اماده شدم

واییییییییییییییی

یه عالمه زحمت کشیده بودن و من کلی شرمنده شدم

خاله خورشت فسنجون و شیرین پلو برام درست کرده بود

برای عید فطرم بهم یه ربع سکه یه شال بنفش یه جانماز و یه پارچه مجلسی عیدی دادن

عکساشو براتون ادامه همین پست گذاشتم

(دیگه نگید عکس بزارما من بی جنبه م عکس همه چیو میذارم)

بعدشم ساعت 7:15 رفتن ماهم شام خوردیمو

الانم اون یکی خالم زنگ زدن دارن میان خونمون

می خوام همینجا از دوست جونمو خانوادش به خاطر اینهمه زحمت تشکر کنم

میسی یه عالمه

عکس شماره 1(همین که رسیدن ابجی سریع این سفره رو چید)

عکس شماره 2(گوشت پلو)

عکس شماره 3(پلویه خورشت فسنجون)

عکس شماره 4(میوه)

عکس شماره 5(نون هایه مخصوص افطاری زنجان)

عکس شماره 6(پشمک)

عکس شماره 7(شله زرد)

عکس شماره 8(هدیه هام)

عکس شماره 9(صورتیه عیدیمه آبیه پاگشاابجی داده بهم)




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 0:52 توسط :: من و دوست جونم ::

کلاهی که امیر دیشب برام خریده بود

پیراهنم 

      




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 11:53 توسط :: من و دوست جونم ::

سلام دوستایه مهلبونم

وای هوارتا حرف دارم اما نمی دونم کدومو بنویسم

امروز 14مین روز از ماه رمضونه ها

یعنی تقریبا نصف شد

امشب خاله جون قراره برام افطاری بیاره

شما هم از این رسما دارید؟

اگه دارید چه جوریاست؟

جمعه شب افطار خونه خواهر امیر دعوت بودیم

که من از بچه گی بهش آبجی میگم

در واقع منو پاگشا کرده بودن

این ابجی خانومه ما تو اخلاق و خونه داری و سلیقه و خلاصه همه چیز واقعا تکمیله

اونشبم حسابی زحمت کشیده بود و یه عالمه غذاهایه خوشمزه پخته بود

به منم هدیه یه ربع سکه داد اومدنیم کلی کتاب و مجله داد تا بخونم

مرسی آبجی خانوم

شنبه هم وقتی کار امیر تموم شد 4:30 رفتم شرکتشون و باهم رفتیم بیرون

برایه تولد مینا و حمید هدیه بخریم

(خواهر و برادرم تولد هردوشون 25 شهریوره)

برایه حمیدرضا یه سشوار braun خریدیم

و واسه مینا یه ادکلن evidenceاز محصولات ایوروشه

البته خرید اینا به این راحتی که نوشتم نبودا

چون منو امیر هردومون تو هدیه سخت گیریم و کلی گشتیم

دیروز صبحم بیدار شدم با حمید رفتم یکم از کارایه وام و افتتاح حساب مونده بود

اونو انجام دادیم و بالاخره تموم شد

اگه بدونید گرفتن این وام چقدر فرم پرکردن و ضامن داشتن و کپی مدارکو اینا می خواد

تمام پنجشنبه هفته پیش منو امیر تا ظهر تو بانک به همین کارایه مسخره گذشت

حالا خوبه نمی خوان 100ملیون بهمون بدن

بعد بانکم با حمید یکم خیابون گردی کردیمو من یه تاپ برایه بلوز حریرم خریدم

و یه عروسک بنفش کوشولو واسه مینا

بیرون که بودیم مامان زنگ زد بیاین فروشگاه لایکو

رفتیم واسه تولد مینا و حمید براشون حوله حموم خرید از این لباسیا

چقدر جنسا بنجل و گرون شدن

70000تومن شد 2تا حوله معمولی

بعدشم که برگشتیم خونه و خوابیدیم تا 6عصر

شبم خوشگل کردیم امیرم اومد خونمونو

تفلد گرفتیم رقصیدیم شاباش گرفتیم

تازه دوست جونمم برام یه کلاه خوشمل خریده بود

وقتی امیر چیزی برام می خره خیلی ذوق زده میشم

خیلی حرف مونده ولی دیگه چشام باز نمیشه

سعی میکنم ظهر چند تا عکس براتون بذارم

خوب بخوابید دوستایه خوبم

یادم باشه از تحقیقاتم راجع به جهیزیه هم براتون بنویسم

احتمالا صبح یه چیزایی به این پست اضافه کنم




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 6:21 توسط :: من و دوست جونم ::

سلام دوست جونا

خواستم بگم من زنده م

سعی میکنم امشب آپ کنم

دعا یادتون نره ها

بوسسسسسسسسسسسسسسس




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 13:18 توسط :: من و دوست جونم ::

سلام

همه دوستاي با مرام و با معرفت

روز جمعه اي با روزه چطورين؟

واي ديشب حسابي جاي همتون خالي مامان بزرگ الي

ما رو پاگشا دعوت كرده بود خونشون

كمي خجالت مي كشيدم اما نه اينكه خب همديگه و خانواده هاي همو مي شناسيم

و رفت و آمد داريم زياد سخت نبود

خلاصه قرار شد من عصري برم خونه خاله جون و

از اونجا با الي و مينا و حميد و حاجي

بريم مراسم افطاري

رسيدم ديدم كه خانوم چه خوشگل شدن ماشالا

تا خواستم يه ابراز زيبايي كنم به الي ييهو ديدم حميد

كه جلو تلويرزيون دراز كشيده داره منو ميخ نگاه مي كنه

خلاصه هر چي بود هورتي قورت دادم و نشستم

الي هم كه به روي خودش نياورد

بعد كمي نشستن همگي باهم اماده شديم و راه افتاديم

وقتي رسيديم اونجا كلي رو سرمون شكلات پاشيدنو

دست زدن و خنديدن خوش آمد بهمون گفتن و

كلي آرزو هاي خوشگل

بعد مامان بزرگ الي با من دست داد

بعدشم بابابزرگش و كه نشسته بود و منتظر ما بود

رو بوسيدم و ازش به خاطر دعوتش تشكر كردم

من مامان بزرگ و بابابزرگ الي رو خيلي دوست دارم در كل از اون تيپايي

هستن كه آدم دوسشون داره يعني تكراري نيستن

حرفاي تازه زياد دارن

( دلشون جوونه)

آها اينو نگفتم

همه خانواده باباي الي اونجا جمع بودن به غير از

عمه كوچيكه كه تهران زندگي  ميكنن

وقتي همه نشستن سر سفره افطار البته خانوما جدا اقايون جدا

من كلي دعا واسه همه كردم مثل هميشه

اما تو دلم

خدايا

خودت گفتي منو صدا كنيد تا جوابتون رو بدم

خب حالا كه يه روز رو سعي كردم درست روزه بگيرم

مي خوام صدات كنم مثل هميشه كه جوابمو ميدي

خدا شكرت به خاطر همه نعمتايي كه بهم دادي و ندادي

اونايي كه بهم دادي رحمتت بود و اونايي كه بهم ندادي حكمت

خدا پيامبرت كه عروج كرد و به اون بالاها رسيد

 بهش گفتي چي مي خواي حالا كه اينجا رسيدي

گفت بندگيت

و بهش دادي و ما الان ميگيم

محمدا عبده و رسوله

خدا آرزو كه عيب نيست به ما هم

توفيق بندگيت رو بده

خدا دلامونو صاف كن

خدا همه مريضا رو شفا بده فرقي نمي كنه چه ديني دارن

خدا پدر و مادرامونو در سلامت كامل نگه دار

خدا همسايه هامونو زير سايه خودت حفظ كن

خدا هر كسي كه فقر داره فرقي نمي كنه مادي يا معنوي غنيش كن

خدا محبتو از دلامون دور نكن

خدا عشق رو در وجودمون محكم كن

خدا شيطون رو از ما دور كن

خدا هواي الي رو داشته باشيا

نذاري حقش پامال بشه

من كه مي دونم تو هم عين من دوسش داري

قربون خداي نازم برم

 

 

خلاصه با يه خرما تپل روزمو افطار كردم

بعد يه چايي و دبرو سراغ نون و پنير

اما  انصافا سنگ تموم گذاشته بودن

بعد از افطار كمي نشستيم و گپ زديم

بعد نوبت شام رسيد يه گوشت پلوي توپ

البته اينم بگم كه من اولين داماد اين خانواده به حساب ميام

يا اولين داماد بزرگترين پسر خانواده كه حاجي باشه

سر شام همه حسابي هوامو داشتن

يكي برام نوشابه ميداد يكي غذامو داد

يكي برام سالاد كشيد خلاصه منو از خجالت محبتاشون آب كردم