تبليغاتX
ღஜ تو را به خاطر خاطره ها دوست دارمღஜ




















ღஜ تو را به خاطر خاطره ها دوست دارمღஜ

                ۱۳۸۸/۹/۷

میلاد تو شیرین ترین بهانه ای ست که می شود با آن به رنج زندگی هم دل بست

 و میان این روزهای شتابزده عاشقانه تر زیست....

میلاد تو معراج دست های من است

وقتی که روز تولدت را عاشقانه شکر می گویم

 این متن کارتیه که برای تولد امیر نوشتم

سه شنبه با امیر به همه قنادی ها سرزدیم

ولی هیچ کس به خاطر عید سفارش کیک قبول نمیکرد

بالاخره اومدیم ای سیب و کیکی که عکسشو میبینید و سفارش دادیم

البته قرار بود این کیک گارفیلد باشه که اینطوری دراومده

امیر عاشق کیک های سرسنگینه ولی من پامو کردم تو یه کفش که باید این کیک و سفارش بدیم

بعد از سفارش کیک یه سر به رفاه زدیمو کمی خرید کردیم

چهارشنبه امیر با مامانش رفتن تهران دکتر

و من مرخصی گرفتم تا یکم به خونه برسم و کارهای تولدو جمع و جور کنم

یه لیست بلند و بالا برای خودم نوشتم ولی چون ماشین دستم بود تقریبا به همه کارام رسیدم

اولش رفتم دنبال مامان و باهم رفتیم خیاطی برای پرو کت و شلوارم

و بعدش رفتیم میوه و چیس گرفتیم

ناهار خونه مامانینا بودمو عصر برگشتم خونه رو دستمال و جارو کشیدمو

یکم مبلا و صندلی هارو جابجا کردم

شب برادر و خواهرم اومدن پیشم موندن

ساعت ۲نصفه شب بود که یه لحظه بیدار شدم دیدم امیر اومده

طاقت نیاورده بود تهران بمونه

۵شنبه صبح هم همگی بیدار شدیم

امیر رفت حلیم و نون بربری خریدو صبحونه خوردیم

بعدشم من و بچه هارو رسوند

ساعت ۱۰ امتحان کامیوتر داشتم

خدا بهم رحم کرد که باوجود نخوندن ۹۲شدم

سریع از اداره رفتمو یه جعبه کادو یکم شکلاتای مختلف گرفتم

بعدشم رفتم گل فروشی و گل رز صورتی و مینا گرفتم

 از سر کار برگشتم امیر خواب بود

بیدار شد ناهار میرزا قاسمی خوردیم البته کنسروشو

دیگه بکوب کار کردیم تا ۵

حمید اومدو بادکنک هارم باد کردیم

بعدش رفتیم بستنی خریدیم

برای کت من دکمه گرفتیم

کیکی که ما سفارش داده بودیم ۳کیلو بود که اشتباهی ۶کیلو درست کرده بودن

و این عدد ۲۹ که کلی با امیر بهش خندیدیم

شکل لاک خونه نوشتنش و فارسی

البته ما فقط پول ۳کیلو رو دادیم

چون یکی از اقوام مامانم تازه مرده بود دیگه جوونا رو دعوت نکردم

و فقط یه جشن خانوادگی گرفتیم با ۱۵تا مهمون

فکر کنم به همه خوش گذشت

من که همه تلاشمو کرده بودم

همون شب مامانینا برای من عیدی اوردن

یه ربع و نیم سکه با گل و شیرینی

من انتظاری نداشتم

هدیه های امیر هم

از طرف بابا و مامانش ۲تا کتاب که خیلی وقت بود امیر می خواست و کلی ذوق کرد

یه ربع سکه از طرف مامان و بابای من

یه پالتو و عروسک از طرف خانومش

یه قندون کریستال از طرف آبجی مریم(خواهر امیر)که همیشه برای من هدیه می خره

یه سوت فاکس از طرف حمید برای مسابقاتی که امیر سوت میزنه

و یه ست خودکارو جاکلیدی و .. از طرف بهنام و مینا

امیدوارم همیشه بتونم جشنا و خاطره های قشنگی برای امیر تو روز تولدش بسازم

کیک تفلد دوس جونم

هدیه ای که من براش گرفتم

گلی که براش گرفتم (دیر عکس انداختم پژمرید)

علوسکی که برای دوس جون گرفتم

گل مصنوعی که برای خونه خریدم

گلی که مامانینا همراه عیدی برامون اوردن

هدیه داداشی(سوت) و دامادمون به امیر

اینم جاروغنی که واقعا پیدا کردنش سخت بود

خدایا به خاطر همه این روزهای قشنگ ازت ممنونم

و به خاطر اینکه کمکم کردی جشن خوبی بگیرم

 شب بخیر

و من به بهانه های ساده خوشبختی خود مینگرم

نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 23:57 توسط من و دوست جونم| |

دوستای گلم سلام

تورو خدا یه کمکی به من کنید بگید من با یه همکار روانیxpeople_zombitalk.gif : 31 par 42 pixels.

که جلو روم نشسته و داره با صدای .... ش اهنگای هایده می خونه

و یه برگه گذاشته رو میز من که روش یه یادداشت چغولی(چقولی؟) برای رئییسم نوشته

و حالا گذاشته رو میز من که یعنی من ابروتو بردم و تو قیافه مزخرفش انگار نه انگار

و با یه لحن زنای ....... با رئیسم حرف میزنه

و .............................چیکار میتونم بکنمdeniedsmile.gif : 173 par 52 pixels.

تا رئیسم میاد میپره میره تو اتاقش

وقتی اینجور ادما رو میبینم به همه اونایی که راجع به زنا بد میگن حق میدم

خب بی خیال یکم سبک شدم

دیروز صبح ساعت ۵ من و ۱۳نفر از همکارام با ۳تا ماشین سواری رفتیم تهران جشن کتاب

که تو سالن همایش های صدا و سیما برگزار شده بود

جشن تا ساعت ۵بعد از ظهر بود و از استان ما ۹نفر نمونه انتخاب شده بودن

روی هم رفته بد نبود البته یکم شلوغ و بی برنامه بود

به ما هم یه کیف و فلش ۲گیگ و چند تا سی دی و کتاب

و یه کارت هدیه ۵۰تومانی دادنshopping.gif : 49 par 28 pixels.

ساعت ۵هم از تهران راه افتادیمو ساعت ۱۱خونه مون بودم

مسافرت یه روزه بدی نبود اما این همکارم همیشه باث اعصاب خوردی میشه

البته همه همین نظرو نسبت بهش دارن

دوس جونم خونه مونده بود تهنا

دلم خیلی برای امیر تنگ میشه وقتی جایی میرم

کلا متاهل شدن برای من خیلی با تعهد رابطه نزدیکی داره

امیر همه زندگی منهheartshape2.gif : 46 par 30 pixels.

دیگه اینکه اخر این هفته اگه بشه می خوام برای امیر تولد بگیرم

cakegirl1.gif : 89 par 87 pixels.

از اونطرفم امتحان مبانی کامپیوتر putersmile1.gif : 45 par 30 pixels.دارم

هنوز هیچ هدیه ای نخریدم

هیچ فکری نکردم

نتونستم انتخاب کنم کیکشو چطوری سفارش بدم درست کنن

فقط مهمونام ۱۸نفرن

خیلی زحمت کشیدم نههههههههههههه

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 12:45 توسط من و دوست جونم| |

سلام دوس جوناromansmile.gif : 57 par 42 pixels.

هیچ خبر خاصی نیست

۲روزه که مامانینا رفتن تهران

بابام سمینار داشت و مامانمم باهاش رفت که برای خواهرم از شوش

آرکوپال ویکم وسایل بخره

به همین خاطر من و امیر ۲شبه میریم خونه مامانینا میمونیم

دیروز صبح برادرم می خواست بره دانشگاه

امیرو بیدار کرده میگه بابا بابا پاشو منو ببر مدرسه

انقده خندیدییییییییییییییییییییییم

دیشبم من و حمید و امیر کلی کتک کاری کردیمmechbullsmiley.gif : 78 par 83 pixels.

داماد جدیدم اومد برامون بستنی هم خریده بود

یکمی نشستو حرف زدیم بعدش رفت

دیشب که همه حرف میزدن با خودم فکر میکردم چقدر جوونای ما فکر و دغدغه دارنtopodaworld.gif : 32 par 40 pixels.

بعد دلم برای همه جوونا سوخت که بهترین سال های عمرشون چجوری میگذره

و البته اعتقاد دارم این نوعی س* یا*سته که جوونا رو مشغول کنن

امیر این ۲شب و با حمیدرضا خوابید

یعنی من که زود می خوابیدم

حمید و امیرم تا دیروقت یا فیلم میدیدن یا کامپیوتر بازی می کردنputersmile1.gif : 45 par 30 pixels.

و البته امیر دوست نداره رو تخت کسه دیگه بخوابه

امروز صبح یه بارون قشنگ اینجا می بارید umbrellasmilef.gif : 36 par 45 pixels.

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 9:13 توسط من و دوست جونم| |

سلااااااااااام

بنده الان یک عدد الهه خسته هستم که یه استرس بزرگ رو از سر گذروندمballoony.gif : 34 par 86 pixels.

اگه گفتین استرس چی؟

عمرا حدس بزنید خودم میگم

همین الان از یه برنامه زنده رادیویی استانی برمی گردم

به عنوان کارشناس مهمانfreespeech.gif : 36 par 56 pixels. دعوت شده بودم

دعوت که چه عرض کنم رئیسمون به زور منو فرستاد hemademe.gif : 46 par 38 pixels.خدا میدونه با چه استرسی رفتم

برنامه حدود ۲۰ دقیقه بود خدارو شکر رفتم اونجا استرسم ریخت

بعدش وقتی من میگم شبانه روزی کار میکنم هیشکی باورش نمیشه

۵شنبه عصر امیر با همکارش رفتن تبریز

جمعه صبح امتحانی که گفتمو داشت که میگفت خیلی سخت بوده و همه اعتراض کردن

البته من امیدوارم که قبول شه

منم وسایلمو جمع کردمو رفتم خونه مامانینا

فردا صبحش ساعت ۸بیدار شدمو با مامان برگشتیم خونه مون

اخه قرار بود یه خانومی بیاد و خونه رو مرتب کنه

خانومه ساعت ۹اومد و تا ساعت ۲بکوب کار کردیم

بهش ۱۰۰۰۰تومن دادم مامانم گفت نرخ اینه

البته خانومه خودش نرخ نمیده و فوق العاده کاری و قابل اعتماده

یکم خوابیدم ۳بیدار شدم اماده شدم

فامیلای مامانم ساعت ۴اومدن خونه مون ۲نفر بودن

برامون گیلاس و تنگ آورده بودن

اونا که رفتن امیر رسید با یه عالمه خوراکیییییییییییییییییییnobrain2.gif : 19 par 30 pixels.

چقدر دلم براش تنگ شده بود

شبشم رفتیم خونه عمو کوچیکه

شنبه هم اتفاق خاصی نیوفتاد جز اینکه ۵از اداره اومدم خونه

با امیر رفتیم لباسامو دادم خیاط برام بدوزه

که امروز زنگ زد گفت پارچه ت کمه

پارچه فروش احمق به من نگفت عرضش کمهfurious.gif : 60 par 42 pixels.

امروزمونم که اینطور گذشت

کلاس ای سی دی ال م نرفتم

officesmiley.gif : 60 par 56 pixels.

دعا کنید کارام یکم سبک شه 

chocolate.gif : 80 par 39 pixels.

عاشق این آیکونم

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 19:51 توسط من و دوست جونم| |

مواد لازم:

شكر 150 گرم
كره 300 گرم
تخم مرغ 1 عدد
وانيل يك چهارم قاشق چايخوري
آرد 450 گرم

طرز تهيه:

شكر- كره- تخم مرغ و وانيل را در حد مخلوط شدن با همزن بزنيد. بعد آرد را كم كم اضافه كنيد. و با دست خوب ورز بديد. بعد خمير را در كيسه نايلوني بگذاريد و مدت 30 دقيقه در يخچال بماند.
براي اينكه دو رنگ خمير داشته باشيد 3 قاشق غذا خوري از آرد را كم كرده و 2 قاشق غذاخوري پودر كاكائو اضافه كنيد. (براي دورنگ خمير يكي ساده و يكي كاكائويي مواد را نصف ميكنيد)
خمير را كمي ورز مي دهيد بعد گلوله اي از خمير بر ميداريد و با وردنه به قطر 3 ميلي متر باز ميكنيد . همينطور خمير كاكائويي را هم باز ميكنيد و روي خمير ساده ميگذاريد ( خمير ها را با كارد بصورت مربع مبريد كه مرتب باشه و خمير كاكائويي يك سانت كوچكتر از خمير ساده باشه) بعد خمير را با دقت رول ميكنيد و يك ساعت در يخچال ميگذاريد تا خودش رو بگيره سپس با چاقوي تيز برش ميزنيد.
خمير هاي اضافي را هم ميتوانيد بصورت رول هاي باريك درست كنيد و دورنگ متضاد را كنار هم بگذاريد و دو رول هم روي آانها قرار بدهيد و بعد برش بزنيد ( بايد قبل از برش زدن در يخچال بگذاريد)
بعد از برش خمير, آن را در سيني فر قرار داده و به مدت 20 دقيقه با حرارت 170 درجه سانتيگراد بپزيد. ( فر را قبلن بايد گرم كنيد)

اين دستور رو از اينترنت پيدا کردم خودم از مجله هنر آشپزي استفاده کردم بازم چک ميکنم

اين شيريني بيشتر به خلاقيت شما بستگي داره

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 9:38 توسط من و دوست جونم| |

(این شیرینی هار و پارسال درست کرده بودم )

این هفته و هفته بعد روزهای خیلی پرکاری برای ماست

mcsmiley4.gif : 69 par 39 pixels.

چون هفته کتابم نزدیکه و همه کارای اداره ما دقیقه ۹۰دی

تا ۲اداره بودم بعد رفتم مجلس ترحیم پدربزرگ یکی از همکارا

از اونجام رفتم مجلس ختم برادر معاونمون

بعدش ۳تا از همکارامو رسوندم خونه شونو رفتم کلاس ای سی دی ال

تا ۶ کلاس بودم

بعدشم اومدم خونه یکم خوابیدم با امیر پیتزا درست کردیم و رفتیم گل خریدیم

برای عیادت مادرشوهر خواهرم رفتیم خونه شون

ساعت ۱۲بود رسیدیم خونه

امیر تا ساعت ۳:۳۰ درس خوند bokmal.gif : 73 par 30 pixels.منم تا ۱سریال فلش فورواردو دیدم

البته فقط قسمت اولشو

خیلی قشنگ بود حالا قسمت های بعدیشم همکارم قراره برامون دانلود کنه

امروزم ناهار دعوتم

شامم عروسیه دختر یکی دیگه از همکارا

هنوز پارچه هامو نرسیدم ببرم بدم خباط

البته دنبال مدل کت و شلوارم نگشتم

۵شنبه از فامیلای مامان می خوان بیان خونه مون

جمعه هم که کارگر دارم برای تمیز کردن خونه

چرا انقدر وقت کم میارم

خسته شدم خونه مون خیلی نامرتبه

هفته بعد قراره یه آزمون از همکارا بگیرن هنوز سوالای اونم طراحی نکردمwriting.gif : 44 par 49 pixels.

لطفا برام انرژی مثبت بفرستید که به کارام برسم

اینم چند تا عکس از خونه ای که شرکت امیرینا تو مشهد بهمون داده بود

حال و پذیرایی

آشپزخونه

یکی از اتاق خواب ها

اتاق خواب بعدی

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 10:26 توسط من و دوست جونم| |

سلام دوستای قشنگم

حالتون چطوره؟hostlov.gif : 44 par 55 pixels.

پریشب امیر داشت درس می خوند writing.gif : 44 par 49 pixels.

منم خیلی حوصله م سر رفته بود

گفتم امیر پاشو نیم ساعت بریم بیرون

رفتیم یکم خرید کردیم یه بستنی خوردیم به جای شام و برگشتیم خونه

فکر کنم سرم سرما خورد freezinsmile2.gif : 23 par 34 pixels.

همین که برگشتیم انقدر سرم درد میکرد

من گفتم یکم بخوابم ساعت ۲نصفه شب بیدار شدم دیدم

هنوز سر درد دارم

دیگه اشکم در اومد

امیر داشت درس می خوند اومد یکم سرمو فشار داد consoling1.gif : 40 par 21 pixels.و بهم قرص داد

یک ساعت بعدش تونستم بخوابم

دیروزم کلی تو اداره کار داشتیم officesmiley.gif : 60 par 56 pixels.ساعت ۳رفتم خونه

سریع یه دوش گرفتمو showersmile.gif : 41 par 51 pixels.غذا درست کردم

زنگ زدم مامانم اومد با هم رفتیم بیرون

یه پارچه مشکی کت و شلواری

یه پارچه بادمجونی برای سارافون

و یه پارچه سرمه ای هم برای مانتو خریدم

و ۹۳۰۰۰تومن ناقابل پیاده شدم

دیگه دیر شده بود امیرم مامانشو برده بود دکتر

منم تصمیم گرفتم برم خونه مامانینا که یه مغازه پزشکی باز بود

رفتم یه وزنه دیجیتالی خریدم ۴۰۰۰۰

آلمانیه دوسالم ضمانت داره

خوب شد گرفتم همه خودمونو وزن کردیم

و من عین یه خرس گنده شدم

اصلا باور نمیکردم انقدر وزنم زیاد شده باشه

خیلی باید وزنمو پایین بیارم خیلی

چند تا عکس از خونه مشهد براتون اوردم که اگه این رئیسمون مهلت بده امروز براتون میذارم

فعلا بااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایflyinsmile.gif : 41 par 60 pixels.

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 8:38 توسط من و دوست جونم| |

شلام علیکم

دیروز صبح ۱ساعتی مرخصی گرفتمو رفتم آرایشگاه

و ۱۵دقیقه ای ابروهامو برداشتمو

خوشل شدم

خب میدونید که ارایشگاهم اونور خیابون اداره مونه

امیر قرار بود زود بیاد خونه تا درس بخونه

من رفتم خونه سریع یه قرمه سبزی بار گذاشتم

برای ناهارم لوبیا پلو داشتیم

امیر کارش طول کشید و دیر اومد

بعدشم یکم خوابیدیمو بیدار که شدیم عین بچه های خوب یه عالمه درس خوندیم

View details

مامان زنگ زد که شام بیاین اینجا

گفتم نه دوس جونم درس داره این هفته می خوایم خونه بمونیم

البته من کارتن کورالینم دیدما

یکمی ترسناکههههههههههههههههه

یادتونه هفته پیش گفتم برادر معاونمون فوت کرده؟

امروز صبح با همکارای اداره و رئیسمون رفتیم خونه شونو اوردیمش اداره

اینجا این یه رسمه

امروزم کلاس دارم فردا عصرم اگه خدا بخواد با مامان میریم بیرون یکم خرید کنیم

عید قربان نزدیکه تولد امیرم همون موقع است

باید لباس بگیرم

راستی پیشنهاداتون خیلی عالیه

دوستون دارم همشونو یادداشت کردم

بازم منتظر نظرای قشنگتونم

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 10:4 توسط من و دوست جونم| |

سلام حال شما خوب بیدید؟

ما هم خوبیم زندگیمون شکر خدا آرومه و روبراه

۵شنبه امیر ساعت ۱:۳۰ اومد اداره دنبالمو با هم رفتیم خونه

امیرم یه سالاد توووووووووووووووپ درست کرد

منم یه لوبیا پلو پختم

انقدر دو تایی کار کردن مزه میده

See details: Young couple in kitchen, cooking together, making pasta sauce, hugging, smiling

بعدشم فیلم خروس جنگی رو دیدیمو ناهار خوردیم

من یکم خوابیدم بیدار که شدم دیدم امیر اماده شده

گفتم کجا میری؟ گفت جلسه داریم

نیم ساعت جلسه رو عقب انداختم تا تو بیدار شی

و وقتی تو خوابی من نرم که بیدارشی ببینی کسی نیست بترسی

قلبون عشقم برم تازه ماشینم نبرد گفت برو خونه مامانتینا

چون شبم عروسی دعوت بود

منم سریع رفتم یه دوش گرفتمو رفتم خونه مامانینا

مامان تنها بود و کلی باهم حرف زدیم

بعدش یکم کارای بابا رو انجام دادم و یه ساعت با داداشم حرف زدیم

واقعا دنیای نوجوونی دنیای پیچیده ایه

مخصوصا که پسر باشه خیلی سخت بود سعی میکردم دوست باشم و کمکش کنم

زیاد تو این کارا موفق نیستم متاسفانه

امیرم ۱۱شب اومد دنبالم و برگشتیم خونه

جمعه صبحم یه عالمه خوراکی برای دوس جونم گذاشتمو با دو تا از پسرخاله هام رفت تبریز

آخه اونجا داوری داشت

منم تا ۱۲ خونه کار کردمو بعد رفتم خونه مامانینا

مثل قدیما ۵تایی ناهار درست کردیمو خوردیمو خونه مرتب کردیم

بعد از ظهر من و مامانم رفتیم خونه مادربزرگمو براش سوغاتی نبات و زعفران بردم

شامم مامان برای امیر جیگر درست کرد

منم که دوس ندارم برام پیتزا خریدن

عشقم ساعت ۱۰ رسید شام خورد و رفتیم خونه مون

من خیلی به امیر وابسته شدم

واقعا نبودنش منو دیوونه میکنه و کلافه

آخر این هفته امیر یه امتحان خیلی مهم داره

باید یه برنامه ریزی درست و حسابی بکنیم تا بخونه

همچنان منتظر نظرات و پیشنهاداتتون برای تولد امیر هستما

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 10:14 توسط من و دوست جونم| |

دوستای خوبم سلام

وای انقدر این ۲-۳روز کار داشتم که دیگه مردم

پریروز تا ۶ کلاس ای سی دی ال بودم

دیروزم تا ۵ اداره بودم چون ۷تا نامه رو باید جواب میدادیم

معاونمونم که مرخصیه

پریشب تولد غزاله بود (خواهرزاده امیر)

 براش یه جا جورابی عروسکی و یه جا موبایلی عروسکی خریدیم

هر دو تاشونو دوس داشت

دیشبم غزاله یه تحقیق داشت که اومدن خونه ما

خلاصه اصلا فرصت سر خواروندنم ندارم

من از مهمونی و مهمون اومدن بدم نمیاد

فقط الان شرایطمون یکم خاصه

امیر ۲هفته دیگه امتحان کارگذاری داره

که واسه موقعیت شغالیش قبولی تو این امتحان خیلی مهمه

لطفا دعا کنید قبول شه

یعنی دعا کنید وقت کنه بخونه

چون مطمئنم یکم بخونه قبوله

از شنبه تا حالا مامانینارو ندیدم البته باباییمو دوبار دیدم چون مغازه ش کنار اداره مه دیگه

دیروز بعد از ظهرم مرضیه بهم زنگ زد یکم تعجب کردم

اولین شکستنی خونه ما دیروز شکست

یکی از پیش دستیای آرکوپالم که خیلی دوسش داشتم

و یه سینی کریستال که عمو کوچیکه برامون اورده بود

یه عالمه گریه کردم واقعا دلم سوخت

اما امیر گفت برام یه دست پیش دستیشو می خره

آخه این دوستای دنیای واقعی من یکم بی معرفتن

واقعا حرف خاصی ندارم فقط ۲۳روز دیگه تولد امیره

See details: Close-up of a teenage girl holding a gift

از پیشنهاداتتون برای جشن و هدیه به شدت استقبال میکنم

پ.ن: دیروز رفتم وبلاگ گلی دیدم سیاهه قلبم یه لحظه واستاد

من هدی رو نمیشناختم ولی اینکه دیگه نیست تاثیر زیادی روم گذاشت

خدارو شکر همگی باهم رفتن

دعا میکنم خدا به خانواده هاشون صبر بده

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 10:46 توسط من و دوست جونم| |

خب به سلامتی

چشم نزنم اینترنت اداره مون درست شده

من یه احساسی دارم اونم اینه که قرصای ضد بارداری که می خورم بدنمو ضعیف میکنه

یعنی مقاومت بدنم کم شده

می خوام کسایی که تجربه دارن نظرشونو بگن

مثلا من تا پارسال خیلی کم سردم میشد یا لباس گرم می پوشیدم

ولی حالا حس می کنم ضعیف شدم

دوس جونم سرما خورده یعنی زکام شده

دیروز برام ناهار گرفت اورد داد اداره و منو از ناهار پختن راحت کرد

بعد از ظهر که اومد خونه حسابی زکام شده بود

یکم ویتامین ث و بخور و چای نعناع و لیموشیرینو موز و سوپ درمانی کردیم یکم بهتر شد

بعدش رفتیم بیرون یکم برای خونه خرید کردیمو از اونجام رفتیم خونه خاله اینا

نخود فرنگیمون تموم شده که پدر شوهرم گفت برام میخره

تازه جیب منو امیرم پر از نخود و کشمش کرد

و برگشتیم خونه

امیر کم کم داره جدی برای ارشد می خونه

این هفته جمعه آزمون داره ولی از اونطرفم برای داوری باید بره تبریز

البته هنوز دفترچه نگرفتیم اصلا یادمون نبود مهلتش تا فرداست

کلاسای اي سي دي ال منم از فردا شروع ميشه ۶ماه هفته اي دو جلسه ۳ساعته

خداييش براي من که مدرکشو دارمو مدام کارم با اين نرم افزاراست خيلي زور داره

ولي اداره فقط مدرک اينجارو قبول داره

در راستاي اثبات يا رد قانون جذب

من حس ميکنم به زودي برام يه پرشيا جايزه در مياد از همراه اول

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 11:59 توسط من و دوست جونم| |

دوستای قشنگم سلاااااااااااااااااااااااااااام

وای انقده دلم براتون تنگ شده بود

گرچه دیگه مثل قدیما هوای همو نداریم

با بچه های قدیمی هستما

قبول دارید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دردونه جونم علت کمرنگ شدن من به خاطر ازدواجم نیست

اتفاقا بعد عروسیم خیلی دلم می خواد بیشتر این وبلاگو بنویسم

مشکلم زیاد شدن حجم کاریمه

خودتم که میدونی ادم وقتی ازدواج میکنه کارایی که تو مجردی از زیرش در میرفتو مجبوره انجام بده

مثل مهمونی رفتن و مهمون اومدن و ...

ولی سعیمو میکنم کمرنگ نباشم تا فراموش نشم

و اما مشهد برای همتون دعا کردم همه همه تون

درسته خودمو قابل نمیدونستم

ولی مامان میگه حتما یه چیزی بوده که امام رضا روز تولدش طلبیدتتون

منم از فرصت سواستفاده کردمو

 از امام رضا خواستم حاجت همتونو اگه به صلاحتونه بده

و حالا ریز سفرمون به مشهد مقدس

ما دوشنبه صبح ماشین قشنگمونو گذاشتیم خونه مامانینا و با اتوبوس رفتیم تهران

ساعت ۱:۳۰ فرودگاه بودیمو ساعت ۳:۳۰ پرواز داشتیم

من خیلی وقت بود سوار هواپیما نشده بودم به خاطر همین

 امیر ریز به ریز کارایی که باید انجام می دادمو با حوصله بهم یاد داد

هواپیمامون ایرباس بود با اینکه یک ربع تاخیر داشتیم

 ولی به موقع رسیدیم مشهد

هواپیما یه تکون کوچیکم نخورد خلبانش خیلی خوب بود

از فرودگاه مستقیم رفتیم آپارتمانی که شرکت امیرینا بهمون داده بود

یه آپارتمان نوساز و شیک و تمیز

واقعا من و امیر غافلگیر شدیم

هیچکسم توی ساختمون نبود جز ما

فاصله مون تا حرم پیاده حدود ۱۵-۲۰دقیقه بود

ما همش پیاده رفتیم حرم

حرم واقعا شلوغ بود با اینکه ما یه بارم نصفه شب رفتیم

که مثلا خلوت باشه دیدیم شلوغتر از روزه

وای شب تولد امام رضا که دیگه نگو حتی نمی شد تو حرم رفت

خب دوشنبه حدودای ۷ رسیدیم اپارتمانو یه شام سبک خوردیمو گرفتیم خوابیدیم

صبح که بیدار شدیم اول رفتیم زیارت

خیلی خوب بود خیلی من که اصلا نزدیک ضریح نشدم

ولی نمیدونم چی بگم ایشالا قسمت همتون بشه

تازه کلی هم رواق خانوادگی ساختن

که من و امیر با هم می نشستیم

بعد از زیارت امیر منو برد رستوران پسران کریم

که یکی از رستورانای معروف و قدیمی مشهده و تخصصش ماهیچه ست

انصافا هم غذاش عالی بود بعدش برگشتیم خونه

امیر تو خونه با اینترنت هوشمند کاراشو انجام میداد

انیمیشن آپ رو هم خریدیمو دیدیم

ناهار و خونه خوردیمو بعد از ظهر رفتیم موزه نادری و پروما

کلا حس خرید نداشتم فقط یکم خوراکی خریدیم

روز چهار شنبه ساعت ۴صبح بیدار شدیمو با امیر رفتیم حرم

این دفعه رفتیم زیرزمینش که تازه ساختن

نوبت خانم ها بود امیر بیرون نشست من یکم رفتم کنار ضریح و برگشتم

بعد از ظهزم رفتیم بازار رضا و از اونجام الماس شرق

انقدر تو بازار رضا تنوع زعفران بود که من اصلا نمیتونستم تشخیص بدم

به خاطر همین ۲تا زعفران معروفی که میشناختیمو

 تو اینترنت سرچ کردیمو دفتر مرکزیشونو یافتیم

۵شنبه صبح رفتیم نمایندگیشو سوغاتیامونو خریدیمو خیالمون راحت شد

بعدش گفتیم یه سر بریم حرم

اما همون روزی بود که رئیس* جمهور اومده بود و خیلی شلوغ بود

بی خیال شدیمو با امیر رفتیم شاندیز

وای این پدیده شاندیز چه تبلیغاتی راه انداخته بود ولی همه میگفتن غذاش افتضاحه

ماهم رفتیم رستوران ناهار خوران

قبلنم با مامانینا رفته بودم اونجا

بعد از ظهرم من خونه خوابیدمو امیر رفت موزه های حرم

ساعت ۸اومد دنبالمو دوباره رفتیم زیارت

دختر خاله م گفته بود شب تولد شکلات بخرم و پخش کنم

داخل حرم که اجازه نمیدادن بیرون پخش کردم

در یک ثانیه تموم شدن

دعای کمیل و تو حرم بودیم خیلی خوشگل بود

بعدشم که اومدیم خونه و وسایلمونو جمع و جور کردیم

یکم خونه رو مرتب کردیمو ساعت ۸صبح روز جمعه رفتیم فرودگاه

ایندفعه بلیطمونو مستقیم برای زنجان گرفته بودیم

هواپیمامون فوکر۱۰۰ بود و کوچولو

۱:۴۵دقیقه پروازمون طول کشید و هوا هم ابری بود

خلاصه حسابی تو چاله های هوایی بودیم

قرار بود فقط بابای امیر بیاد دنبالمون

زنجان که رسیدیم دیدیم مامانمینا- خاله مینا- دخترخاله مینا

و داماد مون با گل و شیرینی اومدن استقبالمون

انقده ذوق کردیم

ناهارم همه خونه خاله اینا بودیم

شام رو هم خونه مامانینا

سوغاتی همه رو همون خونه خاله اینا دادیم

البته ما فقط برای مامانمینا خاله اینا دامادمون دخترخاله م و مادربزرگا سوغاتی خریدیم

بسته های سوغاتیمون قشنگ بود زعفران و هل و زرشک و نبات.

دیروزم وارد ۵مین ماه زندگی مشترکمون شدیم

من از اداره که برگشتم یکم خونه رو مرتب کردم

ولی مامانم زنگ زد گفت شام بریم اونجا

و به مادربزرگو عموها و عمه هام که می خواستن بیان خونه ما گفته بود بیان اونجا

کلی هم برامون شکلات اوردن

ببخشید طولانی شد سفر خیلی خوبی بود

امیر خیلی هوامو داشت و غر غرهای منو تحمل می کرد

منم همه هزینه ها اینارو نوشتم

هرکس سوالی داشته باشه بپرسه بهش میگم

نخواستم اینجا بنویسم بعدا هزار تا حرف بشنوم

فعلا همین عکسم براتون میذارم به زودیییییییییییییی

 پ.ن: مهربانوی قشنگم مطمئنم تو قشنگترین عروس دنیا میشی خوشبخت باشید

پ.ن.۲: کسی از الی خبری نداره(پشت لحظه ها)

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 7:53 توسط من و دوست جونم| |

فکر نکنم تا جمعه بتونم وبلاگو به روز کنم

البته خدارو چه دیدید شایدم شد

ما فردا میریم مشهد و جمعه برمیگردیم

خیلیا التماس دعا داشتن

من که قابل نیستم ولی مطمئن باشید فراموشتون نمیکنم

مراقب خودتون باشید

دوستون دارم و دلم براتون تنگ میشه

دیروز با مامان و خواهری رفتیم اولین تیکه از جهیزیه شو خریدیم

ملحفه ها و وسایل پارچه ای آشپزخونه

حس جالبی بود هرچی من میگفتم خواهرم قبول میکرد

یعنی انقدر سلیقه هامون بهم نزدیک شده؟

شبم پدرشوهری برامون گوشت و فیله خریده بود که تو یخچاله و هنوز تیکه شون نکردم

جمعه صبحم امیر اولین ازمون قلم چی رو شرکت کرد

 براش تجربه مفیدی بود دیروز رفتیم کارنامه شو گرفت

بعضی درس هارو واقعا عالی زده با اینکه هیچی نخونده بود

بعدشم رفتیم خواهرم یه گردنبند و یه گوشواره طلای فانتزی خرید

خاص و جالب بود

امروز صبحم رفتم مدارکمو دادم برام گذرنامه صادر شه

یه ساعتی معطل شدم ولی بالاخره تموم شد

یکی از کارهایی بود که باید انجامش میدادم

الانم تو خونه مون هزارتا کار هست هنوزم ساکمونو جمع نکردم

شبم حتما مهمون خواهیم داشت

دیشبم امیر یه حرفی بهم زد که خیلی بهم برخورد هنوزم ناراحتم

البته نه از امیر

از خودم و کارهام که باعث شدم این حرف و بهم بزنه

اخرم می خوام از بابایی گلم تشکر کنم

با اینکه هیچ وقت اینجارو نمیخونه

ولی من همیشه پشتم بهت گرمه بابایی

من واقعا عاشقتم عاشق مهربونیت مردونگیت دوس داشتنت

خانواده داریت دلتنگیات

عاشق اینکه خودت با محرومیت بزرگ شدی

ولی هرگز نذاشتی ما تو زندگیمون کمبود داشته باشیم

عاشق به روز بودنت که سعی میکنی عقب نباشی

عاشق اینکه صبح بهم پول میدی

 تا من فیش موبایلتو اینترنتی پرداخت کنم برام پرشیا دربیاد

و خیلی چیزای دیگه

از خدا می خوام همیشه سالم و شاد باشی و سایه ت بالای سر ما

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 12:57 توسط من و دوست جونم| |

همش ۲روز دیگه مونده تا بریم مشهد

یه ذوق درونی یه تعطیلات دلچسب ۴روز دوری از کار پردردسر

۵شنبه بعد از ظهر با امیر رفتیم بیرون که ملحفه بخریم

آخه ملحفه های جهیزیه م سفیدن و نمی خواستم اونارو با خودمون ببریم

آخرشم از تنبلی ۲تا شمد خریدیم(ملحفه های آماده فکر کنم واسه شیرازه)

همکارم خواسته بود که برای بچه ش یه لباس نوزادی بخرمو تو مشهد متبرکش کنم

با امیر یکی دو جا رفتیمو برای بچه ای که هنوز حتی جنسیتش معلوم نیست

 یه لباس کوچولو خریدیم برم خونه حتما عکسشو میذارم

بعدش همکارم زنگ زد که آش پختن و رفتیم گرفتیم

جمعه هم از اداره میرفتن تهران نمایشگاه نشریات

مدیرم کلی اصرار کرده بود که برم گفته بود شوهرتم بیار

اما امیر صبح ازمون داشت منم اصلا حوصله نداشتم شبم قرار بود بریم خونه دوستامون

اینا باعث شد که نرم تهران

گرچه الان رئیسم یکمی دعوام کرد که خانم چرا نیومدی

همه اونجا بودن و ....

به همکارام خیلی خوش گذشته بود

یکمی پشیمونم ه خاطر اینکه بهترین فرصت بود رئیسم منو معرفی کنه

به هر حال حتما حکمتی بوده که نشده

جمعه به خاطر امتحان امیر زود بیدار شدیم

امیر رفت و منم یکم کارای خونه رو انجام دادم

ناهارم خونه خاله اینا بودیم  بعد از ناهار یه سر به مادربزرگم زدیم

سریع برگشتیم خونه اماده شدیمو رفتیم خونه دوستمون

اینا در واقع دوستای دانشگاهی منن

آقاهه سال بالایی من بود و خانومه سال پایینی

بد نبود خوش گذشت الانم که اداره م همیییییییییییییین

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 8:20 توسط من و دوست جونم| |

سلام

الی همیشه دختر گله منه

راستی همه دوستان عزیز

بادمجون هایی که خریدیم همش یه روز دووم آورد

یعنی

فرداش الی خانوم یک کشک بادمجون اسمیییییییییییییییییییییی

پخت که من به نیابت از همه حضرات

تا تهشو با نون پاک کردم

آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

به همگی خوش بگذره

البته با غذاهای خومشزه

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 11:7 توسط من و دوست جونم| |

باور کنید من هی می خوام حرص نخورم نمیشه

خوشحال بودم که اینترنت اداره مون رو درست کردن اما یه ویروس خوشگل افتاده تو کامپیوترم

انتی ویروسام تا حالا فایده ای نداشته

مسئول ای تی اداره هم گفته فردا میاد درستش میکنه

الانم چشام باز نمیشه از خواب ولی گفتم یه پست بنویسم بعد برم بخوابم

فردا روز دختره

من همیشه از دختر بودن حس خوبی بهم دست میداد

با تمام ظلم ها دردسر ها و ...

چند لحظه پیش امیر یه هدیه بهم داد به این مناسبت

(اگه بگم سکه الیزابت گلی میکشتم)

عاشقتم امیر

غافلگیرانه بود خیلی خیلی خوشحالم کرد

دیروز با امیر رفتیم یکم خرید کردیم

از یه مغازه که جنساش گرونه ولی ریسک نداره

یعنی همه چیزش خوبه

کلی هم آب معدنی خریدیم برای آب خوردن و چایی

آخه آب این خونه مون یکم زیاد آهک داره

و جو گیر شدیم بادمجون و لوبیا سبز خریدیم

یکمم شلغم و لیمو شیرین خریدیم برای باباییم اخه سرما خورده بود

قرار شد بریم ۱۰دقیقه خونه ما بابا رو ببینیم بعد بریم خونه مون

رفتیم دیدیم هیشکی خونه مامانینا نیست

منم میوه ها رو شستمو گذاشتم روی میز پذیرایی

مامانینا همین که رسیده بودن فهمیده بودن کار من و امیره

مامان زنگ زد که بیاین اینجا دلمون تنگ شده

دوباره برگشتیم یکمی نشستیم

ساعت ۹بود رسیدیم خونه خودمون

با همکاری کامل امیر بادمجونارو پوست کندیمو سرخ کردیم

 برای کشک بادمجون و مسما

لوبیا سبزارم شستیمو خورد کردیمو پختیم برای خوراک و لوبیا پلو

و دیگه ساعت حدود ۱نصفه شب بود

بسته بندی کردیمو گذاشتیم فریزر و خوابیدیم

خیلی خسته شدییییییییم

ولی چون امیرم کمکم میکرد برام لذت بخش بود

هفته کتاب نزدیکه و ما همش جلسه و کلی کار داریم

از اونطرفم این روزا همش دور و برم مرگ جوون میبینم

خدایا به هیچکس مرگ جوون نشون نده

صبح از اداره رفتیم تشییع جنازه فامیل رئیسمون

بعد از ظهرم مسجد داماد همکارمون

فردا صبحم دعوت شدم به یه جشن روز دختر به عنوان نماینده امور بانوان اداره مون

خب من دیگه برم

شادی و سلامتی و روزای پرتقالی براتون ارزو میکنم

پی نوشت: غزل دوست کوچولوی من دوباره وبلاگشو مینویسه

آدرسش اینه:شاید روزی دیگر

وقت کردید یه سر بهش بزنید

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 23:44 توسط من و دوست جونم| |


سلام 

امیدوارم حال همتون خوب خوب خوب باشه

اخرین یادداشت وبلاگم مربوط به 14 مهرماهه

باورم نمیشه یعنی 10روزه ننوشتم؟؟؟؟؟

این مدت چند تا اتفاق افتاده دقیق که یادم نیست

فقط کوتاه می نویسم که یه حلقه گمشده بین نوشته هام نباشه

امروز خوندم الهه جون جون داره مامان میشه

انقده ذوق کردم تبریک میگم مامان کوچولو

ای جااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان

دیشبم یاد مهربانو بودم که 13روز دیگه عروسیشه

تمامی دغدغه ها و نگرانیاش برام آشناست

میدونم اصلا وقت نداره باهم چت کنیم

خب از 5شنبه هفته قبل شروع می کنم

5شنبه از طرف اداره یه سمینار تخصصی شرکت کردم به نام دنیای مجازی

4ساعت بود سخنرانشم دکتر جلالی بود

همونی که تو برنامه خانواده تلویزیون حرف میزنه

راجع به فناوری اطلاعات و روستاهای الکترونیکی و اینا

خیلی خیلی خیلی برای من جالب بود

هم سخنران قابلی بود و هم مطالب خوبی ارائه کرد

به قول خودش فقط می خواست باور مارو عوض کنه

ساعت 1 بود که رسیدم خونه

یهو تصمیم گرفتیم با امیر بریم تهران نمایشگاه دستاوردهای دیجیتال

البته دلیل عمده تصمیممون به خاطر اجبار رئیسم بود

ساعت 4راه افتادیمو 8 تهران بودیم

اول رفتیم هاکوپیان برای امیر یه دست کت و شلوار و پیراهن و پلیور خریدیم

135000تومان هم بهمون تخفیف دادن به خاطر تولد امیر

(امیر جزو مشترکین هاکوپیانه و از تخفیفاش استفاده میکنه)

با امیر تصمیم گرفتیم شب بریم خونه داییمینا

زنگ زدیم عروسی بودن

یاد ایام قدیمو زمانائیکه امیر قایمکی اومده بود تهران

و یه عالمه شهر و گشتیمو زنده کردیمو

رفتیم شریعتی فست فود کندو شام خوردیم

حدودای 11:30 رسیدیم خونه دایی

تا ساعت 3بیدار بودیمو حرف زدیم

صبحم ساعت 8با امیر و پسر داییم رفتیم نمایشگاه

آخه قرار بود از طرف اداره چند تا از همکارام بیان

منم با اونا هماهنگ کرده بودم که با هم بریم غرفه نهاد

اولا که واقعا نمایشگاه بیخودی بود

یه سری اتفاقای کاری هم افتاد که حوصله تعریف ندارم

فقط تو غرفه سازمانمون بهم یه سکه الیزابت و 20000تومن بن کتاب دادن

و 6پرس جوجه کباب برای ناهار

ساعت 3برگشتیم خونه دایی ناهار خوردیمو راه افتادیم به طرف زنجان

دایی هم یه ربع سکه و یه قوطی باقلوای تبریز به عنوان پاگشا بهمون هدیه داد

در واقع یه جورایی تهران خوش به حالمون شد

چون رئیسمم چون رفتم نمایشگاه 2روز برام ماموریت نوشت

کل هفته ای که گذشت اون همکارم که باهاش مشکل دارم رفته بود سمینار

به خاطر همین با وجود این که خیلی کار داشتم اما اعصابم راحت بود

یه روزم تو خونه مون برای داداشیم تولد گرفتیم

یه روزم ندا به طرز کاملا غافلگیرانه ای اومد اداره مون

و برام یه بسته شکلات و یه ادکلن هدیه تهرانی هدیه اورده بود

اومدنش واقعا برام سوپرایز بود و کلی خوشحالم کرد

مرسی دوست قشنگم

از دوستای مجازیمم که شماره موبایلمو داشتن غزل کوشولو نگرانم شده بود که برام اس ام اس زد

3روزم مریض بودم از نوع گلو درد

البته اداره میرفتم

امیرم برام آبمیوه خرید دستگاه بخور خرید و کلی مراقبم بود

میسی عشقممممممممممممممم

5شنبه هم بعد از مدت ها بالاخره تونستیم با ندا قرار بزاریمو بریم بیرون

هدیه تفلدشو بهش دادم یه هدیه ناقابل

و باهم رفتیم کافی شاپ

جمعه رو هم خونه بودیم کلی با امیر خونه رو مرتب کردیم

امیر راه پله رو تمیز کرد کاری که واسه من خیلی سخت بود

بعد از ظهرشم یه جلسه ای به همراه رئیس محترممون تشریف بردیم

امیرم همراهم بود

از اونجام رفتیم خونه مامانینا بخاری اوردیمو امروز نصبش کردیم

آهان خاله هم برام دو تا شیشه بزرگ ترشی لیته و هفت بیجار گذاشته

خودمم ترشی چاغاله بادوم و ترشی بندری و ترشی گل کلم خریدم

مامانمم ترشی بادمجون شکم پر و کلم قرمز گذاشته

خلاصه از لحاظ ترشی تکمیل شدیم

دیگه همینا یادم میاد

امیدوارم دیگه مرتب بتونم بنویسم اخه اینترنت اداره هم امروز وصل شد

یه صندلی جدیدم برام خریدن

من تو این مدت واقعا دلم برای همتون تنگ شده بود

یکم انتظار بیشتری ازتون داشتم ولی با خودم کنار اومدم

روزای قشنگی رو براتون ارزو میکنم

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 19:8 توسط من و دوست جونم| |

سلام

گوش شیطون کررررررررررررررررررررررررررر

فعلا چند دقیقه ای هست اینترنت اداره مثل اینکه کار میکنه

اول از همه می خوام تولد ندای گلمو تبریک بگم ۱۱مهر تولدش بود

یه بوسم برای مامان مهربونش که

دختر به این گلی رو به دنیا اورد تا دوست صمیمی من بشه

خب یه ماجرایی رو باید از اول تعریف کنم

شرکت امیرینا یه خونه تو مشهد داره که برای کارمنداش زمان مشخص کرده بود

تاریخی که به ما داده بودن ۲۵تا ۳۰ مهر بود

همه کارامونو کرده بودیمو منم حسابی ذوق مرگ بودم

که همکار امیر از ۲۷مهر باید بره دبی برای نمایشگاه جی تکس

و این یعنی ما نمیشد بریم مشهد

وای انقدر حالم بد شد انقدر غصه خوردم

ولی سعی کردم زیاد به روی خودم نیارم چون امیر که تقصیری نداشت

امیرم زنگ زد تهرانو مسافرتمونو کنسل کرد

چیزی که بیشتر ناراحتم کرده بود این بود که اون همکار هم اتاقیم

 که باهاش مشکل دارمو ۱ماهه با هم حرف نمیزنیم و برای یه سمینار میفرستن مشهد

دیگه حال منو تصور کنید

صبح دیروز به اون همکارم که باهاش دوستیم جریان و گفتم

و گفتم که دیدی امام رضا منو دوس نداره؟

اونم دعوام کرد که حتما صلاح بوده و من نباید ناراحت باشم

یهووووووووووووووووووووووووو

امیر زنگ زد گفت رئیس شرکت زمانشو داده به ما یعنی ۴-۸آبان

یعنی تفلد امام رضا جونممممممممممممممممممم

وای اشکم دراومده بود داشتم بال در می اوردم

ما هم دیروز سریع رفتیم بلیطامونو گرفتیم

انشالا که مشکلی پیش نمیاد

خدایا بوسسسسسسسسس

بعد از ظهرم رفتم چند تا دیگه از عکسای عوسیمو گرفتم(اشانتیونه)

۸تا عکس رو چوب بهم داد حالا البوممون میمونه واسه ۲-۳ماه دیگه

۳تاشو خیلی دوس دارم

آخر شبم رفتیم یه سر به خواهر امیر زدیم که خیلی دوسش داریم

اومدنی هم برام بادوم داد که تو اداره بخورم

شبم ساعت ۱۱ رفتم تو تخت که مثلا بخوابم

مگه امیر گذاشت تا ۱بیدار بودیم

هی میگفت من باید بخوابونمت

بعد ادای مامانشو که تو بچه گی چطور امیرو می خوابوندو در میاورد

میگفتم امیر اینجوری که من خوابم میپره اخه

بعدشم یه حرف قشنگ بهم زد

گفتم امیر نمی خوابی؟

گفت نه دلم می خوابد شب و روز نخوابم تا این ارامش و خوشبختی الانمو بیشتر حس کنم

و باز منو برد تو آسمونا با حرفش

فقط یه سوال خانومانه

خاله پری من ۲ابان تشریف میاره

یعنی همون موقع که میریم

میشه من ۷تا قرص ض د ب ار داریمو این ماه بیشتر بخورم تا نیاد

مشکلی پیش نمیاد برام؟

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 10:47 توسط من و دوست جونم| |

دوستای خوبم سلام

دعوا نکنید دیگه

باور کنید اینترنتم تو اداره قاطی کرده کامپیوتر خونه هم ویروسیه

این دوروزم که همش مهمون داشتیم

الان پشت دستگاه همکارمم

و اما خاطراتمون از شنبه

من شنبه تا ساعت ۴اداره بودم یه جلسه بود برای هفته کتاب

بعد از اونم یه تابخونه کار داشتم رفتم اونجا که ساعت شد ۵:۳۰

امیر زنگ زد که دوستام امشب می خوان بیان خونه مون بیان؟

این دوستای امیر از عروسیمون قراره بیان اما ما اصلا خونه نبویم

گفتم اشکال نداره بگو بیان

بعدش امیر اومد رفتیم یکم شیرینی و میوه خریدیم

رسیدیم خونه و تند و تند خونه مونو مرتب کردیم

از ۹ منتظرشون بودیم که ۱۰:۱۵ اومدنو تا ۱۲:۳۰ موندن

برامون دو قوطی شیرینی و ۲تا ربع سکه آورده بودن

دیروزم تولد داداشی گلم بود

چون خواهرم تهرانه قرار شد تولدشو اخر هفته بگیریم

منم زنگ زدم به مامانم گفتم بیاد خونه ما و تنها نمونه

مامان ۶اومد خونه مون یکم نشست

بعد من رفتم آتلیه ۳تا اشانتیون عکسای عروسیمونو گرفتم

کارم طول کشید اومدم دیدم مامان شام درست کرده

دخترخاله و پسرخاله مم خونه ما هستن

خلاصه شام خوردیمو یه تفلد کوچولو گرفتیم برای داداشیم

شب خوبی بود

امیرم خیلی کمکم کرد

شبم از خستگی غش کردم

همکارم اومد

برم برمیگردم

حتمااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 9:24 توسط من و دوست جونم| |

دیروز با امیر رفتیم قصر سی دی اینارو برام خرید

برای خودشم یه سی دی بازی جنگی زشت خرید

عین جوگیرا ۱۰۰تا دی وی دی خام و ۵۰تا سی دی خام و

 ۱۰ تا سی دی خام کارتونیم برای من خریدیم

یه نما از کاروانسرا سنگی که دامادمونو اینجا پاگشا کردیم

سوغاتیام1

سوغاتیام2

سوغاتیام3

سوغاتیام4

عاشق این تونیکم ولی یکم بالاش برام تنگه ولی به هیشکی ندادمش

بالاخره لاغر میشم

لباسای ورزشی که امیر برای خودش خریده

از اینا زیاد خریده بود که به داداشی و دامادمونم داد

البته من خوشگلتریناشو برای دوس جون ورزشکارم برداشتم

سوغاتی خوراکی

یکم بیسکویتو نودالیتم بود که برای اینکه جلو دست نباشه

گذاشتم کابینت بالایی نشد عسک بندازم

یه شلوار و تونیکو دوتا بلوز خوشل دیگه بود که تن من نشد و دادیم به خواهریم

یه چیز دیگه که می خوام اینجا بنویسم یادم بمونه

چند روز پیش من تو روزنامه خوندم که انجیر اندازه شیر کلسیم داره

با خاله حرف میزدیم گفتم خاله امسال اصلا سیر انجیر نخوردم

با اون کمرش پاشده بود رفته بود بازار پیدا نکرده بود

بعد پدرشوهرم رفته بود کلی گشته بود یه کیلو انجیر برام خریده بود

دیشب زنگ زد که برات انجیر خریدیمو امیر رفت اورد حتی انجیرارو شسته بودن

پدرجون پای تلفن بهم گفت که خیلی دوسم داره

خدایا شکرت

See details

دیروزم امیر تعطیل بود وقتی اومدم خونه دیدم خونه رو جارو کشیده

لباسا رو انداخته لباسشویی

ظرفارو ریخته تو ماشین ظرفشویی

و کلی خونه رو مرتب کرده

حتی چمدونم شسته بود

یه یادداشتم برام رو در ورودی گذاشته بود

تنها برای من طلوع کن

تولد ۳ماهگیمون مبارک

بووووووووووووووووووووووووووس

کل خستگیم در رفت از احساس اینکه داریم بزرگ میشیم

و میفهمیم این یه زندگی مشترکه

و باید هوای همو داشته باشیم

عشق من من همه اینارو می بینمو می فهمم

و بهت افتخار میکنم

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 21:17 توسط من و دوست جونم| |


Design By : Night Skin