تبليغاتX
ღஜ تو را به خاطر خاطره ها دوست دارمღஜ




















ღஜ تو را به خاطر خاطره ها دوست دارمღஜ

سلام حال شما خوب بیدید؟

ما هم خوبیم زندگیمون شکر خدا آرومه و روبراه

۵شنبه امیر ساعت ۱:۳۰ اومد اداره دنبالمو با هم رفتیم خونه

امیرم یه سالاد توووووووووووووووپ درست کرد

منم یه لوبیا پلو پختم

انقدر دو تایی کار کردن مزه میده

See details: Young couple in kitchen, cooking together, making pasta sauce, hugging, smiling

بعدشم فیلم خروس جنگی رو دیدیمو ناهار خوردیم

من یکم خوابیدم بیدار که شدم دیدم امیر اماده شده

گفتم کجا میری؟ گفت جلسه داریم

نیم ساعت جلسه رو عقب انداختم تا تو بیدار شی

و وقتی تو خوابی من نرم که بیدارشی ببینی کسی نیست بترسی

قلبون عشقم برم تازه ماشینم نبرد گفت برو خونه مامانتینا

چون شبم عروسی دعوت بود

منم سریع رفتم یه دوش گرفتمو رفتم خونه مامانینا

مامان تنها بود و کلی باهم حرف زدیم

بعدش یکم کارای بابا رو انجام دادم و یه ساعت با داداشم حرف زدیم

واقعا دنیای نوجوونی دنیای پیچیده ایه

مخصوصا که پسر باشه خیلی سخت بود سعی میکردم دوست باشم و کمکش کنم

زیاد تو این کارا موفق نیستم متاسفانه

امیرم ۱۱شب اومد دنبالم و برگشتیم خونه

جمعه صبحم یه عالمه خوراکی برای دوس جونم گذاشتمو با دو تا از پسرخاله هام رفت تبریز

آخه اونجا داوری داشت

منم تا ۱۲ خونه کار کردمو بعد رفتم خونه مامانینا

مثل قدیما ۵تایی ناهار درست کردیمو خوردیمو خونه مرتب کردیم

بعد از ظهر من و مامانم رفتیم خونه مادربزرگمو براش سوغاتی نبات و زعفران بردم

شامم مامان برای امیر جیگر درست کرد

منم که دوس ندارم برام پیتزا خریدن

عشقم ساعت ۱۰ رسید شام خورد و رفتیم خونه مون

من خیلی به امیر وابسته شدم

واقعا نبودنش منو دیوونه میکنه و کلافه

آخر این هفته امیر یه امتحان خیلی مهم داره

باید یه برنامه ریزی درست و حسابی بکنیم تا بخونه

همچنان منتظر نظرات و پیشنهاداتتون برای تولد امیر هستما

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 10:14 توسط من و دوست جونم| |

دوستای خوبم سلام

وای انقدر این ۲-۳روز کار داشتم که دیگه مردم

پریروز تا ۶ کلاس ای سی دی ال بودم

دیروزم تا ۵ اداره بودم چون ۷تا نامه رو باید جواب میدادیم

معاونمونم که مرخصیه

پریشب تولد غزاله بود (خواهرزاده امیر)

 براش یه جا جورابی عروسکی و یه جا موبایلی عروسکی خریدیم

هر دو تاشونو دوس داشت

دیشبم غزاله یه تحقیق داشت که اومدن خونه ما

خلاصه اصلا فرصت سر خواروندنم ندارم

من از مهمونی و مهمون اومدن بدم نمیاد

فقط الان شرایطمون یکم خاصه

امیر ۲هفته دیگه امتحان کارگذاری داره

که واسه موقعیت شغالیش قبولی تو این امتحان خیلی مهمه

لطفا دعا کنید قبول شه

یعنی دعا کنید وقت کنه بخونه

چون مطمئنم یکم بخونه قبوله

از شنبه تا حالا مامانینارو ندیدم البته باباییمو دوبار دیدم چون مغازه ش کنار اداره مه دیگه

دیروز بعد از ظهرم مرضیه بهم زنگ زد یکم تعجب کردم

اولین شکستنی خونه ما دیروز شکست

یکی از پیش دستیای آرکوپالم که خیلی دوسش داشتم

و یه سینی کریستال که عمو کوچیکه برامون اورده بود

یه عالمه گریه کردم واقعا دلم سوخت

اما امیر گفت برام یه دست پیش دستیشو می خره

آخه این دوستای دنیای واقعی من یکم بی معرفتن

واقعا حرف خاصی ندارم فقط ۲۳روز دیگه تولد امیره

See details: Close-up of a teenage girl holding a gift

از پیشنهاداتتون برای جشن و هدیه به شدت استقبال میکنم

پ.ن: دیروز رفتم وبلاگ گلی دیدم سیاهه قلبم یه لحظه واستاد

من هدی رو نمیشناختم ولی اینکه دیگه نیست تاثیر زیادی روم گذاشت

خدارو شکر همگی باهم رفتن

دعا میکنم خدا به خانواده هاشون صبر بده

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 10:46 توسط من و دوست جونم| |

خب به سلامتی

چشم نزنم اینترنت اداره مون درست شده

من یه احساسی دارم اونم اینه که قرصای ضد بارداری که می خورم بدنمو ضعیف میکنه

یعنی مقاومت بدنم کم شده

می خوام کسایی که تجربه دارن نظرشونو بگن

مثلا من تا پارسال خیلی کم سردم میشد یا لباس گرم می پوشیدم

ولی حالا حس می کنم ضعیف شدم

دوس جونم سرما خورده یعنی زکام شده

دیروز برام ناهار گرفت اورد داد اداره و منو از ناهار پختن راحت کرد

بعد از ظهر که اومد خونه حسابی زکام شده بود

یکم ویتامین ث و بخور و چای نعناع و لیموشیرینو موز و سوپ درمانی کردیم یکم بهتر شد

بعدش رفتیم بیرون یکم برای خونه خرید کردیمو از اونجام رفتیم خونه خاله اینا

نخود فرنگیمون تموم شده که پدر شوهرم گفت برام میخره

تازه جیب منو امیرم پر از نخود و کشمش کرد

و برگشتیم خونه

امیر کم کم داره جدی برای ارشد می خونه

این هفته جمعه آزمون داره ولی از اونطرفم برای داوری باید بره تبریز

البته هنوز دفترچه نگرفتیم اصلا یادمون نبود مهلتش تا فرداست

کلاسای اي سي دي ال منم از فردا شروع ميشه ۶ماه هفته اي دو جلسه ۳ساعته

خداييش براي من که مدرکشو دارمو مدام کارم با اين نرم افزاراست خيلي زور داره

ولي اداره فقط مدرک اينجارو قبول داره

در راستاي اثبات يا رد قانون جذب

من حس ميکنم به زودي برام يه پرشيا جايزه در مياد از همراه اول

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 11:59 توسط من و دوست جونم| |

دوستای قشنگم سلاااااااااااااااااااااااااااام

وای انقده دلم براتون تنگ شده بود

گرچه دیگه مثل قدیما هوای همو نداریم

با بچه های قدیمی هستما

قبول دارید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دردونه جونم علت کمرنگ شدن من به خاطر ازدواجم نیست

اتفاقا بعد عروسیم خیلی دلم می خواد بیشتر این وبلاگو بنویسم

مشکلم زیاد شدن حجم کاریمه

خودتم که میدونی ادم وقتی ازدواج میکنه کارایی که تو مجردی از زیرش در میرفتو مجبوره انجام بده

مثل مهمونی رفتن و مهمون اومدن و ...

ولی سعیمو میکنم کمرنگ نباشم تا فراموش نشم

و اما مشهد برای همتون دعا کردم همه همه تون

درسته خودمو قابل نمیدونستم

ولی مامان میگه حتما یه چیزی بوده که امام رضا روز تولدش طلبیدتتون

منم از فرصت سواستفاده کردمو

 از امام رضا خواستم حاجت همتونو اگه به صلاحتونه بده

و حالا ریز سفرمون به مشهد مقدس

ما دوشنبه صبح ماشین قشنگمونو گذاشتیم خونه مامانینا و با اتوبوس رفتیم تهران

ساعت ۱:۳۰ فرودگاه بودیمو ساعت ۳:۳۰ پرواز داشتیم

من خیلی وقت بود سوار هواپیما نشده بودم به خاطر همین

 امیر ریز به ریز کارایی که باید انجام می دادمو با حوصله بهم یاد داد

هواپیمامون ایرباس بود با اینکه یک ربع تاخیر داشتیم

 ولی به موقع رسیدیم مشهد

هواپیما یه تکون کوچیکم نخورد خلبانش خیلی خوب بود

از فرودگاه مستقیم رفتیم آپارتمانی که شرکت امیرینا بهمون داده بود

یه آپارتمان نوساز و شیک و تمیز

واقعا من و امیر غافلگیر شدیم

هیچکسم توی ساختمون نبود جز ما

فاصله مون تا حرم پیاده حدود ۱۵-۲۰دقیقه بود

ما همش پیاده رفتیم حرم

حرم واقعا شلوغ بود با اینکه ما یه بارم نصفه شب رفتیم

که مثلا خلوت باشه دیدیم شلوغتر از روزه

وای شب تولد امام رضا که دیگه نگو حتی نمی شد تو حرم رفت

خب دوشنبه حدودای ۷ رسیدیم اپارتمانو یه شام سبک خوردیمو گرفتیم خوابیدیم

صبح که بیدار شدیم اول رفتیم زیارت

خیلی خوب بود خیلی من که اصلا نزدیک ضریح نشدم

ولی نمیدونم چی بگم ایشالا قسمت همتون بشه

تازه کلی هم رواق خانوادگی ساختن

که من و امیر با هم می نشستیم

بعد از زیارت امیر منو برد رستوران پسران کریم

که یکی از رستورانای معروف و قدیمی مشهده و تخصصش ماهیچه ست

انصافا هم غذاش عالی بود بعدش برگشتیم خونه

امیر تو خونه با اینترنت هوشمند کاراشو انجام میداد

انیمیشن آپ رو هم خریدیمو دیدیم

ناهار و خونه خوردیمو بعد از ظهر رفتیم موزه نادری و پروما

کلا حس خرید نداشتم فقط یکم خوراکی خریدیم

روز چهار شنبه ساعت ۴صبح بیدار شدیمو با امیر رفتیم حرم

این دفعه رفتیم زیرزمینش که تازه ساختن

نوبت خانم ها بود امیر بیرون نشست من یکم رفتم کنار ضریح و برگشتم

بعد از ظهزم رفتیم بازار رضا و از اونجام الماس شرق

انقدر تو بازار رضا تنوع زعفران بود که من اصلا نمیتونستم تشخیص بدم

به خاطر همین ۲تا زعفران معروفی که میشناختیمو

 تو اینترنت سرچ کردیمو دفتر مرکزیشونو یافتیم

۵شنبه صبح رفتیم نمایندگیشو سوغاتیامونو خریدیمو خیالمون راحت شد

بعدش گفتیم یه سر بریم حرم

اما همون روزی بود که رئیس* جمهور اومده بود و خیلی شلوغ بود

بی خیال شدیمو با امیر رفتیم شاندیز

وای این پدیده شاندیز چه تبلیغاتی راه انداخته بود ولی همه میگفتن غذاش افتضاحه

ماهم رفتیم رستوران ناهار خوران

قبلنم با مامانینا رفته بودم اونجا

بعد از ظهرم من خونه خوابیدمو امیر رفت موزه های حرم

ساعت ۸اومد دنبالمو دوباره رفتیم زیارت

دختر خاله م گفته بود شب تولد شکلات بخرم و پخش کنم

داخل حرم که اجازه نمیدادن بیرون پخش کردم

در یک ثانیه تموم شدن

دعای کمیل و تو حرم بودیم خیلی خوشگل بود

بعدشم که اومدیم خونه و وسایلمونو جمع و جور کردیم

یکم خونه رو مرتب کردیمو ساعت ۸صبح روز جمعه رفتیم فرودگاه

ایندفعه بلیطمونو مستقیم برای زنجان گرفته بودیم

هواپیمامون فوکر۱۰۰ بود و کوچولو

۱:۴۵دقیقه پروازمون طول کشید و هوا هم ابری بود

خلاصه حسابی تو چاله های هوایی بودیم

قرار بود فقط بابای امیر بیاد دنبالمون

زنجان که رسیدیم دیدیم مامانمینا- خاله مینا- دخترخاله مینا

و داماد مون با گل و شیرینی اومدن استقبالمون

انقده ذوق کردیم

ناهارم همه خونه خاله اینا بودیم

شام رو هم خونه مامانینا

سوغاتی همه رو همون خونه خاله اینا دادیم

البته ما فقط برای مامانمینا خاله اینا دامادمون دخترخاله م و مادربزرگا سوغاتی خریدیم

بسته های سوغاتیمون قشنگ بود زعفران و هل و زرشک و نبات.

دیروزم وارد ۵مین ماه زندگی مشترکمون شدیم

من از اداره که برگشتم یکم خونه رو مرتب کردم

ولی مامانم زنگ زد گفت شام بریم اونجا

و به مادربزرگو عموها و عمه هام که می خواستن بیان خونه ما گفته بود بیان اونجا

کلی هم برامون شکلات اوردن

ببخشید طولانی شد سفر خیلی خوبی بود

امیر خیلی هوامو داشت و غر غرهای منو تحمل می کرد

منم همه هزینه ها اینارو نوشتم

هرکس سوالی داشته باشه بپرسه بهش میگم

نخواستم اینجا بنویسم بعدا هزار تا حرف بشنوم

فعلا همین عکسم براتون میذارم به زودیییییییییییییی

 پ.ن: مهربانوی قشنگم مطمئنم تو قشنگترین عروس دنیا میشی خوشبخت باشید

پ.ن.۲: کسی از الی خبری نداره(پشت لحظه ها)

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 7:53 توسط من و دوست جونم| |

فکر نکنم تا جمعه بتونم وبلاگو به روز کنم

البته خدارو چه دیدید شایدم شد

ما فردا میریم مشهد و جمعه برمیگردیم

خیلیا التماس دعا داشتن

من که قابل نیستم ولی مطمئن باشید فراموشتون نمیکنم

مراقب خودتون باشید

دوستون دارم و دلم براتون تنگ میشه

دیروز با مامان و خواهری رفتیم اولین تیکه از جهیزیه شو خریدیم

ملحفه ها و وسایل پارچه ای آشپزخونه

حس جالبی بود هرچی من میگفتم خواهرم قبول میکرد

یعنی انقدر سلیقه هامون بهم نزدیک شده؟

شبم پدرشوهری برامون گوشت و فیله خریده بود که تو یخچاله و هنوز تیکه شون نکردم

جمعه صبحم امیر اولین ازمون قلم چی رو شرکت کرد

 براش تجربه مفیدی بود دیروز رفتیم کارنامه شو گرفت

بعضی درس هارو واقعا عالی زده با اینکه هیچی نخونده بود

بعدشم رفتیم خواهرم یه گردنبند و یه گوشواره طلای فانتزی خرید

خاص و جالب بود

امروز صبحم رفتم مدارکمو دادم برام گذرنامه صادر شه

یه ساعتی معطل شدم ولی بالاخره تموم شد

یکی از کارهایی بود که باید انجامش میدادم

الانم تو خونه مون هزارتا کار هست هنوزم ساکمونو جمع نکردم

شبم حتما مهمون خواهیم داشت

دیشبم امیر یه حرفی بهم زد که خیلی بهم برخورد هنوزم ناراحتم

البته نه از امیر

از خودم و کارهام که باعث شدم این حرف و بهم بزنه

اخرم می خوام از بابایی گلم تشکر کنم

با اینکه هیچ وقت اینجارو نمیخونه

ولی من همیشه پشتم بهت گرمه بابایی

من واقعا عاشقتم عاشق مهربونیت مردونگیت دوس داشتنت

خانواده داریت دلتنگیات

عاشق اینکه خودت با محرومیت بزرگ شدی

ولی هرگز نذاشتی ما تو زندگیمون کمبود داشته باشیم

عاشق به روز بودنت که سعی میکنی عقب نباشی

عاشق اینکه صبح بهم پول میدی

 تا من فیش موبایلتو اینترنتی پرداخت کنم برام پرشیا دربیاد

و خیلی چیزای دیگه

از خدا می خوام همیشه سالم و شاد باشی و سایه ت بالای سر ما

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 12:57 توسط من و دوست جونم| |

همش ۲روز دیگه مونده تا بریم مشهد

یه ذوق درونی یه تعطیلات دلچسب ۴روز دوری از کار پردردسر

۵شنبه بعد از ظهر با امیر رفتیم بیرون که ملحفه بخریم

آخه ملحفه های جهیزیه م سفیدن و نمی خواستم اونارو با خودمون ببریم

آخرشم از تنبلی ۲تا شمد خریدیم(ملحفه های آماده فکر کنم واسه شیرازه)

همکارم خواسته بود که برای بچه ش یه لباس نوزادی بخرمو تو مشهد متبرکش کنم

با امیر یکی دو جا رفتیمو برای بچه ای که هنوز حتی جنسیتش معلوم نیست

 یه لباس کوچولو خریدیم برم خونه حتما عکسشو میذارم

بعدش همکارم زنگ زد که آش پختن و رفتیم گرفتیم

جمعه هم از اداره میرفتن تهران نمایشگاه نشریات

مدیرم کلی اصرار کرده بود که برم گفته بود شوهرتم بیار

اما امیر صبح ازمون داشت منم اصلا حوصله نداشتم شبم قرار بود بریم خونه دوستامون

اینا باعث شد که نرم تهران

گرچه الان رئیسم یکمی دعوام کرد که خانم چرا نیومدی

همه اونجا بودن و ....

به همکارام خیلی خوش گذشته بود

یکمی پشیمونم ه خاطر اینکه بهترین فرصت بود رئیسم منو معرفی کنه

به هر حال حتما حکمتی بوده که نشده

جمعه به خاطر امتحان امیر زود بیدار شدیم

امیر رفت و منم یکم کارای خونه رو انجام دادم

ناهارم خونه خاله اینا بودیم  بعد از ناهار یه سر به مادربزرگم زدیم

سریع برگشتیم خونه اماده شدیمو رفتیم خونه دوستمون

اینا در واقع دوستای دانشگاهی منن

آقاهه سال بالایی من بود و خانومه سال پایینی

بد نبود خوش گذشت الانم که اداره م همیییییییییییییین

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 8:20 توسط من و دوست جونم| |

سلام

الی همیشه دختر گله منه

راستی همه دوستان عزیز

بادمجون هایی که خریدیم همش یه روز دووم آورد

یعنی

فرداش الی خانوم یک کشک بادمجون اسمیییییییییییییییییییییی

پخت که من به نیابت از همه حضرات

تا تهشو با نون پاک کردم

آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

به همگی خوش بگذره

البته با غذاهای خومشزه

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 11:7 توسط من و دوست جونم| |

باور کنید من هی می خوام حرص نخورم نمیشه

خوشحال بودم که اینترنت اداره مون رو درست کردن اما یه ویروس خوشگل افتاده تو کامپیوترم

انتی ویروسام تا حالا فایده ای نداشته

مسئول ای تی اداره هم گفته فردا میاد درستش میکنه

الانم چشام باز نمیشه از خواب ولی گفتم یه پست بنویسم بعد برم بخوابم

فردا روز دختره

من همیشه از دختر بودن حس خوبی بهم دست میداد

با تمام ظلم ها دردسر ها و ...

چند لحظه پیش امیر یه هدیه بهم داد به این مناسبت

(اگه بگم سکه الیزابت گلی میکشتم)

عاشقتم امیر

غافلگیرانه بود خیلی خیلی خوشحالم کرد

دیروز با امیر رفتیم یکم خرید کردیم

از یه مغازه که جنساش گرونه ولی ریسک نداره

یعنی همه چیزش خوبه

کلی هم آب معدنی خریدیم برای آب خوردن و چایی

آخه آب این خونه مون یکم زیاد آهک داره

و جو گیر شدیم بادمجون و لوبیا سبز خریدیم

یکمم شلغم و لیمو شیرین خریدیم برای باباییم اخه سرما خورده بود

قرار شد بریم ۱۰دقیقه خونه ما بابا رو ببینیم بعد بریم خونه مون

رفتیم دیدیم هیشکی خونه مامانینا نیست

منم میوه ها رو شستمو گذاشتم روی میز پذیرایی

مامانینا همین که رسیده بودن فهمیده بودن کار من و امیره

مامان زنگ زد که بیاین اینجا دلمون تنگ شده

دوباره برگشتیم یکمی نشستیم

ساعت ۹بود رسیدیم خونه خودمون

با همکاری کامل امیر بادمجونارو پوست کندیمو سرخ کردیم

 برای کشک بادمجون و مسما

لوبیا سبزارم شستیمو خورد کردیمو پختیم برای خوراک و لوبیا پلو

و دیگه ساعت حدود ۱نصفه شب بود

بسته بندی کردیمو گذاشتیم فریزر و خوابیدیم

خیلی خسته شدییییییییم

ولی چون امیرم کمکم میکرد برام لذت بخش بود

هفته کتاب نزدیکه و ما همش جلسه و کلی کار داریم

از اونطرفم این روزا همش دور و برم مرگ جوون میبینم

خدایا به هیچکس مرگ جوون نشون نده

صبح از اداره رفتیم تشییع جنازه فامیل رئیسمون

بعد از ظهرم مسجد داماد همکارمون

فردا صبحم دعوت شدم به یه جشن روز دختر به عنوان نماینده امور بانوان اداره مون

خب من دیگه برم

شادی و سلامتی و روزای پرتقالی براتون ارزو میکنم

پی نوشت: غزل دوست کوچولوی من دوباره وبلاگشو مینویسه

آدرسش اینه:شاید روزی دیگر

وقت کردید یه سر بهش بزنید

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 23:44 توسط من و دوست جونم| |


سلام 

امیدوارم حال همتون خوب خوب خوب باشه

اخرین یادداشت وبلاگم مربوط به 14 مهرماهه

باورم نمیشه یعنی 10روزه ننوشتم؟؟؟؟؟

این مدت چند تا اتفاق افتاده دقیق که یادم نیست

فقط کوتاه می نویسم که یه حلقه گمشده بین نوشته هام نباشه

امروز خوندم الهه جون جون داره مامان میشه

انقده ذوق کردم تبریک میگم مامان کوچولو

ای جااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان

دیشبم یاد مهربانو بودم که 13روز دیگه عروسیشه

تمامی دغدغه ها و نگرانیاش برام آشناست

میدونم اصلا وقت نداره باهم چت کنیم

خب از 5شنبه هفته قبل شروع می کنم

5شنبه از طرف اداره یه سمینار تخصصی شرکت کردم به نام دنیای مجازی

4ساعت بود سخنرانشم دکتر جلالی بود

همونی که تو برنامه خانواده تلویزیون حرف میزنه

راجع به فناوری اطلاعات و روستاهای الکترونیکی و اینا

خیلی خیلی خیلی برای من جالب بود

هم سخنران قابلی بود و هم مطالب خوبی ارائه کرد

به قول خودش فقط می خواست باور مارو عوض کنه

ساعت 1 بود که رسیدم خونه

یهو تصمیم گرفتیم با امیر بریم تهران نمایشگاه دستاوردهای دیجیتال

البته دلیل عمده تصمیممون به خاطر اجبار رئیسم بود

ساعت 4راه افتادیمو 8 تهران بودیم

اول رفتیم هاکوپیان برای امیر یه دست کت و شلوار و پیراهن و پلیور خریدیم

135000تومان هم بهمون تخفیف دادن به خاطر تولد امیر

(امیر جزو مشترکین هاکوپیانه و از تخفیفاش استفاده میکنه)

با امیر تصمیم گرفتیم شب بریم خونه داییمینا

زنگ زدیم عروسی بودن

یاد ایام قدیمو زمانائیکه امیر قایمکی اومده بود تهران

و یه عالمه شهر و گشتیمو زنده کردیمو

رفتیم شریعتی فست فود کندو شام خوردیم

حدودای 11:30 رسیدیم خونه دایی

تا ساعت 3بیدار بودیمو حرف زدیم

صبحم ساعت 8با امیر و پسر داییم رفتیم نمایشگاه

آخه قرار بود از طرف اداره چند تا از همکارام بیان

منم با اونا هماهنگ کرده بودم که با هم بریم غرفه نهاد

اولا که واقعا نمایشگاه بیخودی بود

یه سری اتفاقای کاری هم افتاد که حوصله تعریف ندارم

فقط تو غرفه سازمانمون بهم یه سکه الیزابت و 20000تومن بن کتاب دادن

و 6پرس جوجه کباب برای ناهار

ساعت 3برگشتیم خونه دایی ناهار خوردیمو راه افتادیم به طرف زنجان

دایی هم یه ربع سکه و یه قوطی باقلوای تبریز به عنوان پاگشا بهمون هدیه داد

در واقع یه جورایی تهران خوش به حالمون شد

چون رئیسمم چون رفتم نمایشگاه 2روز برام ماموریت نوشت

کل هفته ای که گذشت اون همکارم که باهاش مشکل دارم رفته بود سمینار

به خاطر همین با وجود این که خیلی کار داشتم اما اعصابم راحت بود

یه روزم تو خونه مون برای داداشیم تولد گرفتیم

یه روزم ندا به طرز کاملا غافلگیرانه ای اومد اداره مون

و برام یه بسته شکلات و یه ادکلن هدیه تهرانی هدیه اورده بود

اومدنش واقعا برام سوپرایز بود و کلی خوشحالم کرد

مرسی دوست قشنگم

از دوستای مجازیمم که شماره موبایلمو داشتن غزل کوشولو نگرانم شده بود که برام اس ام اس زد

3روزم مریض بودم از نوع گلو درد

البته اداره میرفتم

امیرم برام آبمیوه خرید دستگاه بخور خرید و کلی مراقبم بود

میسی عشقممممممممممممممم

5شنبه هم بعد از مدت ها بالاخره تونستیم با ندا قرار بزاریمو بریم بیرون

هدیه تفلدشو بهش دادم یه هدیه ناقابل

و باهم رفتیم کافی شاپ

جمعه رو هم خونه بودیم کلی با امیر خونه رو مرتب کردیم

امیر راه پله رو تمیز کرد کاری که واسه من خیلی سخت بود

بعد از ظهرشم یه جلسه ای به همراه رئیس محترممون تشریف بردیم

امیرم همراهم بود

از اونجام رفتیم خونه مامانینا بخاری اوردیمو امروز نصبش کردیم

آهان خاله هم برام دو تا شیشه بزرگ ترشی لیته و هفت بیجار گذاشته

خودمم ترشی چاغاله بادوم و ترشی بندری و ترشی گل کلم خریدم

مامانمم ترشی بادمجون شکم پر و کلم قرمز گذاشته

خلاصه از لحاظ ترشی تکمیل شدیم

دیگه همینا یادم میاد

امیدوارم دیگه مرتب بتونم بنویسم اخه اینترنت اداره هم امروز وصل شد

یه صندلی جدیدم برام خریدن

من تو این مدت واقعا دلم برای همتون تنگ شده بود

یکم انتظار بیشتری ازتون داشتم ولی با خودم کنار اومدم

روزای قشنگی رو براتون ارزو میکنم

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 19:8 توسط من و دوست جونم| |

سلام

گوش شیطون کررررررررررررررررررررررررررر

فعلا چند دقیقه ای هست اینترنت اداره مثل اینکه کار میکنه

اول از همه می خوام تولد ندای گلمو تبریک بگم ۱۱مهر تولدش بود

یه بوسم برای مامان مهربونش که

دختر به این گلی رو به دنیا اورد تا دوست صمیمی من بشه

خب یه ماجرایی رو باید از اول تعریف کنم

شرکت امیرینا یه خونه تو مشهد داره که برای کارمنداش زمان مشخص کرده بود

تاریخی که به ما داده بودن ۲۵تا ۳۰ مهر بود

همه کارامونو کرده بودیمو منم حسابی ذوق مرگ بودم

که همکار امیر از ۲۷مهر باید بره دبی برای نمایشگاه جی تکس

و این یعنی ما نمیشد بریم مشهد

وای انقدر حالم بد شد انقدر غصه خوردم

ولی سعی کردم زیاد به روی خودم نیارم چون امیر که تقصیری نداشت

امیرم زنگ زد تهرانو مسافرتمونو کنسل کرد

چیزی که بیشتر ناراحتم کرده بود این بود که اون همکار هم اتاقیم

 که باهاش مشکل دارمو ۱ماهه با هم حرف نمیزنیم و برای یه سمینار میفرستن مشهد

دیگه حال منو تصور کنید

صبح دیروز به اون همکارم که باهاش دوستیم جریان و گفتم

و گفتم که دیدی امام رضا منو دوس نداره؟

اونم دعوام کرد که حتما صلاح بوده و من نباید ناراحت باشم

یهووووووووووووووووووووووووو

امیر زنگ زد گفت رئیس شرکت زمانشو داده به ما یعنی ۴-۸آبان

یعنی تفلد امام رضا جونممممممممممممممممممم

وای اشکم دراومده بود داشتم بال در می اوردم

ما هم دیروز سریع رفتیم بلیطامونو گرفتیم

انشالا که مشکلی پیش نمیاد

خدایا بوسسسسسسسسس

بعد از ظهرم رفتم چند تا دیگه از عکسای عوسیمو گرفتم(اشانتیونه)

۸تا عکس رو چوب بهم داد حالا البوممون میمونه واسه ۲-۳ماه دیگه

۳تاشو خیلی دوس دارم

آخر شبم رفتیم یه سر به خواهر امیر زدیم که خیلی دوسش داریم

اومدنی هم برام بادوم داد که تو اداره بخورم

شبم ساعت ۱۱ رفتم تو تخت که مثلا بخوابم

مگه امیر گذاشت تا ۱بیدار بودیم

هی میگفت من باید بخوابونمت

بعد ادای مامانشو که تو بچه گی چطور امیرو می خوابوندو در میاورد

میگفتم امیر اینجوری که من خوابم میپره اخه

بعدشم یه حرف قشنگ بهم زد

گفتم امیر نمی خوابی؟

گفت نه دلم می خوابد شب و روز نخوابم تا این ارامش و خوشبختی الانمو بیشتر حس کنم

و باز منو برد تو آسمونا با حرفش

فقط یه سوال خانومانه

خاله پری من ۲ابان تشریف میاره

یعنی همون موقع که میریم

میشه من ۷تا قرص ض د ب ار داریمو این ماه بیشتر بخورم تا نیاد

مشکلی پیش نمیاد برام؟

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 10:47 توسط من و دوست جونم| |

دوستای خوبم سلام

دعوا نکنید دیگه

باور کنید اینترنتم تو اداره قاطی کرده کامپیوتر خونه هم ویروسیه

این دوروزم که همش مهمون داشتیم

الان پشت دستگاه همکارمم

و اما خاطراتمون از شنبه

من شنبه تا ساعت ۴اداره بودم یه جلسه بود برای هفته کتاب

بعد از اونم یه تابخونه کار داشتم رفتم اونجا که ساعت شد ۵:۳۰

امیر زنگ زد که دوستام امشب می خوان بیان خونه مون بیان؟

این دوستای امیر از عروسیمون قراره بیان اما ما اصلا خونه نبویم

گفتم اشکال نداره بگو بیان

بعدش امیر اومد رفتیم یکم شیرینی و میوه خریدیم

رسیدیم خونه و تند و تند خونه مونو مرتب کردیم

از ۹ منتظرشون بودیم که ۱۰:۱۵ اومدنو تا ۱۲:۳۰ موندن

برامون دو قوطی شیرینی و ۲تا ربع سکه آورده بودن

دیروزم تولد داداشی گلم بود

چون خواهرم تهرانه قرار شد تولدشو اخر هفته بگیریم

منم زنگ زدم به مامانم گفتم بیاد خونه ما و تنها نمونه

مامان ۶اومد خونه مون یکم نشست

بعد من رفتم آتلیه ۳تا اشانتیون عکسای عروسیمونو گرفتم

کارم طول کشید اومدم دیدم مامان شام درست کرده

دخترخاله و پسرخاله مم خونه ما هستن

خلاصه شام خوردیمو یه تفلد کوچولو گرفتیم برای داداشیم

شب خوبی بود

امیرم خیلی کمکم کرد

شبم از خستگی غش کردم

همکارم اومد

برم برمیگردم

حتمااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 9:24 توسط من و دوست جونم| |

دیروز با امیر رفتیم قصر سی دی اینارو برام خرید

برای خودشم یه سی دی بازی جنگی زشت خرید

عین جوگیرا ۱۰۰تا دی وی دی خام و ۵۰تا سی دی خام و

 ۱۰ تا سی دی خام کارتونیم برای من خریدیم

یه نما از کاروانسرا سنگی که دامادمونو اینجا پاگشا کردیم

سوغاتیام1

سوغاتیام2

سوغاتیام3

سوغاتیام4

عاشق این تونیکم ولی یکم بالاش برام تنگه ولی به هیشکی ندادمش

بالاخره لاغر میشم

لباسای ورزشی که امیر برای خودش خریده

از اینا زیاد خریده بود که به داداشی و دامادمونم داد

البته من خوشگلتریناشو برای دوس جون ورزشکارم برداشتم

سوغاتی خوراکی

یکم بیسکویتو نودالیتم بود که برای اینکه جلو دست نباشه

گذاشتم کابینت بالایی نشد عسک بندازم

یه شلوار و تونیکو دوتا بلوز خوشل دیگه بود که تن من نشد و دادیم به خواهریم

یه چیز دیگه که می خوام اینجا بنویسم یادم بمونه

چند روز پیش من تو روزنامه خوندم که انجیر اندازه شیر کلسیم داره

با خاله حرف میزدیم گفتم خاله امسال اصلا سیر انجیر نخوردم

با اون کمرش پاشده بود رفته بود بازار پیدا نکرده بود

بعد پدرشوهرم رفته بود کلی گشته بود یه کیلو انجیر برام خریده بود

دیشب زنگ زد که برات انجیر خریدیمو امیر رفت اورد حتی انجیرارو شسته بودن

پدرجون پای تلفن بهم گفت که خیلی دوسم داره

خدایا شکرت

See details

دیروزم امیر تعطیل بود وقتی اومدم خونه دیدم خونه رو جارو کشیده

لباسا رو انداخته لباسشویی

ظرفارو ریخته تو ماشین ظرفشویی

و کلی خونه رو مرتب کرده

حتی چمدونم شسته بود

یه یادداشتم برام رو در ورودی گذاشته بود

تنها برای من طلوع کن

تولد ۳ماهگیمون مبارک

بووووووووووووووووووووووووووس

کل خستگیم در رفت از احساس اینکه داریم بزرگ میشیم

و میفهمیم این یه زندگی مشترکه

و باید هوای همو داشته باشیم

عشق من من همه اینارو می بینمو می فهمم

و بهت افتخار میکنم

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 21:17 توسط من و دوست جونم| |

امروز سومین ماه گردمونه بعد از ازدواج

See details: Toast with the word LOVE cooked into surface  See details: Hispanic newlyweds hugging

خدارو هزاران مرتبه شکر میکنم به خاطر اینهمه خوشبختی

دوس جونم خیلی خیلی مبارکه

خدارو شکر که خانم به این ماهی و نازی داری

تو بهترین و قشنگترین اتفاق زندگی منی

دیدی صبح روی در برات یادداشت گذاشتم

دیروز بعد از ظهر که تو خونه نشسته بودم منتظر تو

یه لحظه با خودم فکر کردم واقعا من خانم این خونه م

و منتظر تو هستم که بیای خونه

ارشیو وبلاگمونو خوندم وای چه خاطرات و لحظاتی

خاطرات دوستیمون- خواستگاری و نامزدی و خرید جهیزیه و ...

هر روز که میگذره بیشتر احساس مسئولیت میکنم

همونطور که تو مراقب منی

دلم می خواد منم خیلی مراقب تو و زندگیمون باشم

مراقب سلامتیت مراقب خوشبختیمون

عاشق کارتون نگاه کردنای دوتاییمونما

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 11:0 توسط من و دوست جونم| |

سلام دوس جونااااااااااااااااااااااااا

وای مردم از بی اینترنتی و بی خبری از شما

انقده دلم تنگیده بوددددددددددددددد

الان خیلی نا امید پای کامپیوتر خونه نشسته بودم که دیدم وصل شد

تقریبا وبلاگ اکثریتتونو خوندم بقیه رو هم به زودی می خونم

به فکر تک تکتون بودم

وای چقدر حرص خوردم که تهران نیستم تا تو قرار وبلاگی منم باشم

این چند روزی که نبودم ۲تا اتفاق مهم افتاد

یکی برگشتن عشقم و دومی اینکه مهمونی پاگشا برای دامادمون گرفتیم

در ضمن ۴روز تمام تو اداره و خونه داشتم

کتاب انسان کامل شهید مطهری رو خلاصه می کردم

(به عنوان فعالیت مطالعاتی کارشناس مطالعه مفید)

اونم یه خلاصه در مقیاس یک دهم

یعنی حدود ۴۰ صفحه دیگه چش و چالم در اومد

مطالبشم سنگین و یه جوری بود

دیروز به خاطر همین جریان دچار سردرد میگرنی و حالت تهوع بودم

ولی بالاخره امروز تموم شد و ایمیلش کردم تهران

خب حالا به اتفاق اول بپردازیم

امیر جمعه صبح ساعت ۱۰ رسید زنجان

منم ساعت ۸ وسایلمو جمع کردم از خونه مامانینا

 اومدم خونه و منتظر دوس جونم شدم

انقده دلم براش تنگ شده بود خدا هیچ کیو منتظر عزیزش نذاره

من براش چایی درست کردمو رفتیم سراغ چمدون

عکس براتون میذارم باور کنید این چند روزه فرصت هیچ چیزی نداشتم

شنبه شب تو یه کاروانسرا سنگی مهمونی گرفته بودیم

برای پاگشای دامادمون

مهمونامون ۲۳نفر بودن خدارو شکر خیلی خوب برگزار شد

مامانم گفت سربلندمون کردید

یه حس جالبی بود اینکه بزرگ شدیم مهمونی میگیریم

و تازه پدر و مادرمون بیشتر رومون حساب میکنن

به دامادمونم هدیه یه ربع سکه دادیم

امیرمم کلی زحمت کشید و حواسش به همه چیز بود

یه قسمتی از کاروانسرارو رزرو کرده بودیم که هم فضای بزرگ داشت هم فضای حجره

پیرزنا یه حجره نشستن که پاهاشونو دراز کنن

بچه ها تو یه حجره بازی میکردن

کلا به همه حسابی خوش گذشته بود

انتخاب غذا رو هم گذاشتیم به عهده مهمونا

تقریبا به خاطر فضای سنتی اکثر مهمونامون دیزی و آش اینا خوردن

هوا اینجا سرد شده

شب اول امیر سشوار گرفته بود زیر پتو که گرم شیم

انقده مسخره بازی دراوردیمو خندیدیم

اخه خونه ما باید بخاری بذاریم

ولی از فرداش شومینه روشن کردیم

که من حس میکنم باعث سردردم میشه

من دیگه برم دفعه بعد با عکس برمیگردم

حتمااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 16:21 توسط من و دوست جونم| |

من خوبم فقط به اینترنت دسترسی ندارم

دلم براتون یه ذره شده

زودی میام

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 11:6 توسط من و دوست جونم| |

دوستای گلم سلام

خب این چند روزه که بلاگفا قاطی کرده بود و من نمیتونستم پست جدید بذارم

پس از روز ۵شنبه تعریف میکنم

۵شنبه سریع از اداره اومدم خونه

تصمیم گرفته بودم به خاله مم زنگ نزنم بیاد کمکم

خب گناه داشت مثلا من مهمونشون کرده بودم که خودشون راحت باشن

سریع امیرم اومد خونه رو مرتب کردیم منم یکم سوپ گذاشتم

مواد سوفله رو شستمو ریز ریز کردم

ساعت ۳بود که خاله زنگ زد دارم میام اونجا

امیر رفت دنبال خاله منم لباسامو عوض کردم

خاله که اومد گفت پس مامانت کو؟

گفتم رفتن ارومیه

گفت پس چرا نگفتی زودتر بیام کمکت

خلاصه با کمک خاله خورشتو گذاشتیم برنج و ابکش کردیم

من ۲تا ظرف سوفله درست کردم یکیشو شام خوردیم یکیشم سحری

کلی نکات خانه داری یاد گرفتم

راستش زیادم سخت نبود و تجربه جالبی

نزدیک افطار بود که زنگ زدم به خواهر و برادرم که دامادمون اوردتشون

امیرم اصرار کرد بهنامم اومد افطار

کلا شب خوبی بود ضایعم نشدیم

حدودای ۱۱جمع و جور کردیم رفتیم خونه مامانینا

بهنامم برامون بستنی خرید شیرینی ماشینش

سحری من در نقش مادر خانواده بیدار شدم بچه هارو بیدار کردم

سوفله رو گرم کردیمو خوردیم که بابا زنگ زد گفت تا ۵دقیقه دیگه میرسن

و چایی اماده کنیم که بتونن روزه بگیرن

۷دقیقه به اذان مونده بود که رسیدن و فقط یه چایی و یکم سوفله خوردن

جمعه افطار خاله های بهنام دعوتمون کرده بودن

بعد از شام رفتیم دنیای بازی

با دوس جونم یه عالمه عروسک برنده شدیم

عکسشون تو پست قبلی هست

شنبه دوباره یکی از همکارام از خودش به جای من یه حرفایی به رئیس زده بود

خدارو شکر که فهمیدمو رفتم واقعیتو گفتم

خونه که رفتم افطارو باز کردیمو با امیر رفتیم سان برگر استریپس مرغ خوردیم

البته از اونجائیکه تنهایی هیچی از گلوی من و امیر پایین نمیره

یکمیم بردیم خونه مامانمینا

که اعلام کردن عید شده و ما کلی خوشحال شدیم

یکشنبه صبح تا ظهر خونه بودیم

ناهار عید فطر هر سال خاله اش میپزه زنگ زد رفتیم اونجا

بعد از ظهرم رفتیم یه سر به مادربزرگم زدیم

دوباره شام رفتیم خونه ما و بابا برامون پیتزا خرید

امیرم بهم عیدی یه سکه الیزابت داد

دیروز که دوشنبه بود ناهار کتلت درست کردم

عصرم امیر لباساشو جمع کرد و رفتیم خونه ما

اخه امیرم امروز رفت چابهار

دلم براش از الان واقعا تنگ شده

اولین سفر تنهاییشه بعد از ازدواجمون

به خدا سپردمش و امیدوارم به سلامت بره و برگرده و حسابی بهش خوش بگذره

منم این چند روز تا جمعه خونه مامانینا میمونم

صبحم با ماشین اومدم اداره

یکم استرس داشتم

برام عجیب بود چون من ۸ساله رانندگی میکنمو تا حالا عین خیالم نبود

به نظرتون این نشانه پیریه؟

چند روز اخیر امیرم خیلی خیلی خوبتر و عشقولانه تر از قبل بود

تمام وجودمو لبریز از خوشبختی میکرد

نوشتم که بدونه این حسارو دارم

دیروز همکارم گفت خوش به حالته شوهرت میره و ماشین داری و صفا سیتی

با خودم فکر کردم هیچ وقت امیر جوری با من رفتار نکرده که عقده داشته باشم

و الان که رفته احساس کنم که ازاد شدم

ممنون عشق من

دیشب که به امیر گفتم به همکارم اینارو گفتم

احساس خیلی خوبی بهش دست داد

میدونم که امیرم پیش همکاراش همینطوره و احتراممو حفظ میکنه

بابا همیشه بهم میگه زن و مرد باید پیش دیگران همدیگرو سربلند کنن

اهان یه تشکر دیگه از دوس جونم

مرسی که هی تند تند میگی بریم خونه مامان من

مرسی که تو بابا و مامانمو دوس داری

مرسی که هی دنبال مقایسه و تلافی نیستی

که اگه یه بار بریم خونه ما باید یه بارم بریم خونه شما

مرسی وقتی میگم ناهار چی بخوریم میگی مهم برای من دیدنه توئه

مرسی که لباساتو خودت میشوری و اتو میکشی

مرسی که از صبح چند بار بهم زنگ زدی و گفتی دلت تنگ شده

مرسی به خاطر همه حرفا و حس های خوبی که بهم منتقل کردی

مرسی که وقتی من خواب بودم رومو محکم میکشیدی که احساس سرما نکنم

مرسی مراقب شلمنت هستی که کم خواب نشه چون صبح اداره داره

مرسی بهم گفتی نگران نباشم که تصادف کنم چون ماشین بیمه بدنه داره

مرسی بهم گفتی شب بچه هارو بردارم بریم حسابی بگردیم

مرسی که همیشه اندازه های منو میدونی و بهت میگم سایز بدم

دستتو حلقه میکنی و میگی سایزتو میدونم

و خیلی مرسی های دیگه

از خدا می خوام خودش حافظ زندگی و خوشبختیمون باشه

و مارو همیشه تو آغوش خودش بگیره

و خیلی خیلی مراقب دوس جونم باشه و توفیق شکر گذاری بهم بده

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 12:55 توسط من و دوست جونم| |

کیک و گل تولد خواهری

افطاری هایی که برای خواهری اوردن(گل و نون و شیرینی هم بود)

  

  

میز افطاری خونه خودمون( از غذاها عکس ندارم)

روی فریزرمون با امیر ماهی چبسوندیم

 این عروسکارو تو دنیای بازی برنده شدیم

اینم سوفله مرغ و قارچ

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 20:6 توسط من و دوست جونم| |

سلام دوستای خوبم

اول از همه چرا من وقت نمیکنم این بازیای وبلاگی رو انجام بدم؟

یه بازی هست که اخیرا بچه ها توش شرکت کردن

چند تا از وبلاگارو که خوندم مثل وبلاگ هلیا و لیمو دیدم اونا دوس دارن منو از نزدیک ببینن

دروغ چرا کلی ذوق کردم

ولی خب تو هیچ وبلاگی اسم من جز آدمای تاثیر گذار نبود

داشتم فکر میکردم یعنی من انقدر ادم بی تاثیریم

از شوخی گذشته باید خیلی رو خودم کار کنم

دلم نمی خواد زود فراموش شم

دیروز یه ساعت مرخصی ساعتی گرفتمو با مامان رفتیم بیرون

یه سارافون و یه تونیک گرفتم با ۲تا کاسه رنگی

 و ۲تا گلدون شیشه ای برای تولد خواهری

ساعت ۳بود رسیدم خونه یکم مرتب کردمو ساعت ۶با امیر رفتیم خونه ما

آخه قرار بود برای خواهرم افطاری بیارن

حدودای ۷ اومدن عکسای افطاری رو براتون میذارم

عکسای افطاری که برای من اورده بودنم پارسال گذاشتم تو ارشیوم هست

افطار کردیموو بعد از شام خانواده دامادمون اومدن تولد مینا بود

روی هم رفته خوب بود

شبم ساعت ۲امیر باباو مامانمو برد رسوند ترمینال که برن ارومیه

من و امیرم شب موندیم خونه مامانینا که بچه ها تنها نباشن

۲:۳۰ خوابیدیمو ۴:۳۰ بیدار شدیم برای سحری

غذاهارو گرم کردمو خوابیدیم

ساعت ۷من بیدار شدم برگشتم خونه مون

برنج خیس کردم ژله درست کردمو روی میزو دستمال کشیدم

 سفره انداختم یکم ظرف داشتیم شستمو زودی اومدم اداره

فقط یه شانسی اوردم اینه که

مامان دیروز برای شام ۲ نوع سالاد درست کرده بود که یکیش موند

اونو برداشتم اوردم خونه یکم از سینه مرغ شکم پری

رو هم که اورده بودن ریش ریش کردم برای سوفله

یعنی دیگه سالاد درست نمیکنمو مرغم نمیپزم

مامان بهم میوه و نون و زولبیا و اینام داد

کارم تقریبا سبک شده

سبزیم دیروز خریدمو سرخ کردم برای قرمه سبزی

اگه خدا بخواد امشب همه چی خوب پیش میره

دعا یادتون نره

دوستون دارمو به یادتونم

برای بابای دردونه و همه مریضا و گرفتارا و جوونا دعا یادتون نره

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 11:13 توسط من و دوست جونم| |

واي مرسيييييييييييييييييييي

همتون ماهيد

يعني انقدر برام وقت گذاشتيد لينک پيدا کرديد

مهموناي من شدن با خودمون ۶نفر

فعلا با همفکري شما تصميم گرفتم قرمه سبزي و سوفله مرغ و قارچ

درست کنم با پودينگ و ژله

سالادم نميدونم سالاد ماکاروني درست کنم يا سالاد معمولي؟

شايدم از اين پنيراي توپ توپي رنگارنگم درست کردم

سوپ هم بايد باشه ديگه

البته از همه چيز در حد معقول

حالا اگه گفتيد چرا من تو هچل افتادم؟؟؟؟؟؟

تا اونجائيکه به خاطر داريد قرار بود مامانيه خوشگل من کمکم کنه در پختن برنج و خورشت

چون من اندازه ها دستم نيست

حالا ديروز بعد اينکه من مهمون دعوت کردم مامانم چييييييييييي

امشب ميره اروميه چون باباي دوستش فوت کرده

حالا يعني کي بايد اين قورمه سبزي رو بپزه اونوقت؟

گوشت چقدر باشه سبزي چقدر باشه لوبيا چقدر باشه

اصلا چطوري بپزم که جا افتاده بشه؟

حالا فهميديد چرا گير افتادم

خب نخنديد بدجنساااااااااااااااااااااااا

اطلاعات من در همين حده که براي هر نفر يک مشت بسته لوبيا

۱۰۰گرم سبزي و ۴تيکه گوشت متوسط

يه مسئله ديگه هم هست

امروز براي خواهرم افطاري ميارن(خانواده داماد)

بعد از شامم تولد خواهرمه

شبم بايد اونجا بمونيم چون خواهر و برادرم تنهان

من بايد از حدود ۳-۴برم کمک مامانم

ساعت۱که ميرم خونه اگه کاري نباشه که مجبور شم بمونم اداره

بايد آماده شم يعني امروز اصلا وقتي براي آماده کردن وسايل ندارم

همه چي ميمونه براي فردا که ساعت ۱ميام خونه

خدايا کمکککککککککککککککک

فقط ديروز تا ساعت ۱با امير خونه رو مرتب کرديم

 فقط يه نيم ساعت ديگه تميزي خونه کار داره

خلاصه براي اين تازه عروس دعا کنيد ابروريزي نکنه

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 10:6 توسط من و دوست جونم| |

دوستای گلم سلام

چه خبرا؟ ما هم خوبیم خبر خاصی نیست

خیلی وقت بود دلم می خواست خاله اینا رو دعوت کنم خونه مون

مامانمم اصرار داشت اینکارو بکنم

بالاخره تونستیم این پنج شنبه یه وقت خالی پیدا کنیمو

خاله اینارو افطار دعوت کنیم

See details: Woman cooking

امیرم گفت مامانمینا هم بیان

با همدیگه میشیم ۸نفر

یکم استرس دارم چون خاله من دستپختش خیلی خوبه

پدر شوهرمم رو غذا حساسه

البته اینطور نیستن تو روی من چیزی بگنا

حالا مامان گفته غذا رو میپزه که احتمالا خورشت قرمه سبزی باشه

سوپم از بیرون میگیریم

فقط من می خوام دسر و سالاد و یه غذای کوچولو مثل کوکو یا یه چیز جدیدتر درست کنم

و مثل همیشه نیازمند یاری دوستای گل و کدبانومم دیگه

خواهش میکنم کمککککککککککککککک

آبروم میره ها

در ضمن می خوام یه وزنه دیجیتالی بخرم برای خونه مون

برای وزن کردن خودمون

کسی اطلاعات یا قیمت داره؟ 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 10:10 توسط من و دوست جونم| |


Design By : Night Skin