بهانه های ساده خوشبختی ما
دوستای قشنگم سلام و مرسی به خاطر تبریکاتون انقده دلم برای اینجا و شما تنگ شده برای دوستیامون برای خاطراتمون راستش منی که قرار نبود برم نمایشگاه کتاب به دستور مدیر ۲بار با فاصله یک روز صبح رفتمو شب برگشتم فقط می خوام بدونید که چقدر خسته شدمو حالم بد بود از ۱۰ صبح تا ۸شب دیگه جونی برام نمونده بود وسطاشم ماموریت رفتم خلاصه اوضاعی داریم که تو فکرتونم نمیتونه بگنجه اینا باعث شد که روز مادر نتونم هدیه بخرمو نقدی تقدیم کردیم ۵شنبه تقریبا ساعت ۱نصفه شب بود رسیدم خونه مون از اونجائیکه پارسال تولد حضرت فاطمه(س)سفره انداخته بودم امسال تو دلم بود یه کاری کنم کلی فسفر سوزوندمو یه تعداد کتاب در مورد زندگی حضرت فاطمه خریدمو بعد از ظهر جمعه یه کیک خریدم رفتم خونه مادربزرگمو و کلی عکس انداختیمو به هر خانواده یه کتاب دادم امیر هم ۵شنبه و جمعه اینجا مسابقات انتخابی داشتن و سرمربی تیم ملی و چند تا مهمون داشت و همش مشغول اونا بود از اونجا که برگشتم امیر از خستگی غش کرده بود یکم که خوابید بیدارش کردم رفتیم گل و شیرینی خریدیمو رفتیم خونه خاله مینا تبریک روز مادر شنبه هم مرخصی گرفته بودم می خواستم تولدم واسه خود خودم باشه اول رفتم دنبال مامانم باهم رفتیم خرید بعدشم افتادم به جون خونه و تا ساعت ۶فقط کار کردم همزمان کتاب زنان کوچک رو هم می خوندم شبم مامان برام تولد گرفته بود و همه رو شام دعوت کرد شب خوبی بود در واقع تولد من و مامان شد چون تولد مامانم یه روز قبل منه کلی هم خندیدیم یکشنبه هم خاله ها و دخترخاله هام گفته بودن میان خونه مون امیر اومد اداره دنبالمو رفتیم کیک خریدیم ساعت ۵ مهمونام اومدن میوه و شیرینی و پفک و ساندویچ و اینا دیگه حسابی خودشونو تخلیه کردن گفته بودم برام کادو نخرن و به جاش برام یه گلدون خوشگل گل ناز خریده بودن ساعت ۹ رفتن و من دوباره مشغول تمیز کاری شدم سرم خیلی شلوغه دلم لک زده ندارو ببینم ولی خدارو شکر میکنم به خاطر همه چیز و همه چیز و ممنونم به خاطر اینکه منو فراموش نکردید دلم برای همتون تنگ شده اینترنت ندارم روزتون مبارک به زودی میام با یه عالمه خبر راستی دیروز تفلدم بودا سلااااااااااااااااااااااااااااااام دیروز ندا جونم اس ام اس زد و نگران شده بود که وبلاگمو آپ نکردم باور کنید از صبح ۳بار وارد بلاگفا شدم دفعه اول دختر مدیر اومده بود پاورپوینتشو درست کنیم بار دوم صدامون کردن جلسه برای تجهیز کتابخا*نه های* روس*تایی بارسوم معاون اومد یه نامه نوشتیم دیگه تند تند اومدم آپ کنم اگه مشکل دیگه ای پیش نیاد هفته پیش جمعه عموم زنگ زد که بریم بیرون رفتیم یه جای خوش اب و هوا کلی عکس رنگارنگ انداختیم هوا عالی همه چی خوب عاشق بهاااااااااااااااااااااااااااااارم بعدش خاله پری اومدو منو حسابی زمین گیر کرد یه شبم مامانینا اومدن خونه مون برای روز معلم برای خواهری یه گوشکوب برقی کنوود خریدیمو دیشب رفتیم خونه شون امروزم می خوایم بریم خونه خاله کوچیکه که معلمه فردا هم دوباره عمو برنامه ریخته برای بیرون امسالم نمایشگاه کتاب اسممننوشتم همکارام ۲شنبه میرن نمیدونم چرا خسته م حوصله شو ندارم بعدشم میرم هی دلم میخواد کتاب بخرم پولش نیست کلیم از لباس افتادم دلم تونیک رنگ جیق استین ۳ربع می خواد نمیدونم چرا اینطوری شدم هفته پیش رفتم ماموریت برگشتنی کاربرات ماشین خراب بود بنزینو میداد تو ماشین و گلوی من با بخار بنزین سوخت ۳روز سرفه امونمو برید بعدش سرما خوردم بعدش گرد و خاک اومد بعدش بهاره و حساسیت اومد خلاصه تو وضعیتی هستم که نمیتونم توصیف کنم انقدرم کارم تو اداره زیاده که فکر مرخصی رو نمیتونم بکنم و همین طول مریضیمو زیاد میکنه حالا دلتون برام سوخت فهمیدید چرا دیر به دیر مینویسم هزار تا خرید دارم ولی از خونه نمیتونم بیام بیرون البته فعلا از حقوق فروردینم خبری نیست ۵شنبه شب دوست امیر مارو دعوت کرده بود خونه شون شام تا ساعت ۲ اونجا بودیم کلی زحمت کشیده بودن البته گفت دفعه بعد بهتون املت میدم جمعه ظهرم خواهر امیر ناهار دعوتمون کرده بود اینا باعث شد من حتی ۵شنبه جمعه هم نتونم استراحت کنم زیادم از مهمونی چیزی نفهمیدم بعدشم این روزا از در و دیوار شکلات میباره خونه مون خواهرم از ترکیه سوغاتی برام شکلات افتر ایت اورده بود دوست امیر از کیش شکلات توتفرنگی اورده بود خودم از کارخونه مینو یه عالمه تک تک خریدم ولی هیچیشو نخوردما الان تو فریزرمون به جای گوشت و مرغ کلکسیون شکلات و شیرینیه دعا کنید ما هم برویم بلاد خارجه برای همه شکلات بیاوریم دلم خیلی براتون تنگ شده و یکمیک از هم دور شدیم البته بیشتر تقصیر منه وگرنه شما همون دوستای خوبید قربون این اداره مون برم که همیشه خدا کار داره یعنی حسرت موند تو دل من با اعصاب راحت و بیفکر و خیال بیام خونه و فکر کارو نکنم چه میدونم والا ادمیزاده دیگه شاید بیکارم بودم دنبال کار میگشتم هوا اینروزا خیلی خوبه و اردیبهشت دوست داشتنیه منم داره از راه میرسه ۲-۳روزه صبح ها زودتر از خونه درمیام یکم پیاده روی میکنمو همکارم تو مسیر منو میرسونه اداره باحاله پر از انرژی میشم امیرم بیشتر میتونه بخوابه هفته پیش یکی از دوستای امیرو پاگشا کردیم تازه ازدواج کردن و ۵شنبه هم مارو خونه شون دعوت کردن ادمای خوبین خداکنه دوستی خوبی بشه دیگه اینکه از دستبندم خبری نیست و منم دنبالش نمیگردم تا خودش پیداشه خداجونم برام پیداش میکنه پول تلفن خونه مون ۲۰۰۰تومن اومده واقعا ابروریزیه اصلا وقت و حوصله تلفن حرف زدن نیست شاد باشید دوستای نازم من مثل شما نیستم تو دوستی ادعا زیاد دارم ولی عمرا مثل شما نیستم ممنونم اشک تو چشمم میاد وقتی دعاهای پیدا شدن گمشده برام مینویسید ذوق میکنم وقتی بهم میگید نخ گره بزنم عشق میکنم وقتی میگید مال حلال گم نمیشه تمام طلاهای دنیا فدای یه تار موتون فکر کردید دستبند خریدم؟ هیییییییییییییییییییییییییییییییییییییی دستبند قشنگمو گم کردم همون دستبندی که تو نامزدی با هدیه هایی که امیر بهم میداد خریده بودمو برام یه دنیا خاطره بود به نظرتون پیدا میشه؟ ارزش ریالیش با این که قابل توجهه ولی برای من خاطراتشه که مهمه ۵شبه خواب ندارم همه جارو گشتم همش چشم دنبالشه امیر هی میگه غصه نخور ولی مگه میشه لطفا دعا کنید پیدا شه دیگه این چند روزی که نبودم عروسی سرعمه م بود خدارو شکر به خوبی برگزار شد و خوش گذشت گرچه اونجا هم گوشوارم داشت گم میشد نمیدونم این چه حکمتیه شال مامانمم تو خیابون گم کردم دیگه هر کس هر چی می خواد گم کنه بده به من دیروز با امیر رفتیمو عیدیه من یه ام پی تری پلیر سونی شد برای امیرم عیدی شلوار لی خریده بودم امسال عید خونه هیچ کس به جز مادربزرگا و مامانا و خواهرا نرفتیم کل شیرینی و اجیل و میوه مون مونده منم قایمشون کردم که نخوریم سیزده به درم که پاتختی بودیم هفت سینم تو خونه نچیدم فکر کنم کلا سنت زده شدم چه بد خب حالم نصفه نیمه خوب شده یه روز مرخصی بودم دو روزیم که اومدم اداره هر روز ۳ساعت مرخصی ساعتی گرفتم رفتم خونه امروز بهترم شام هم مامانینا ابجینا و عمه اینارو دعوت کردیم بیرون تولد بابایی هم هست چقدر دلم می خواست اتفاق های سال قبل و مرور کنم هدفای امسالمو مشخص کنمو اینجا بنویسم ولی واقعا فرصتش نیست پس همون سفرنامه رشت رو مینویسم ما روز ۲۹ اسفند ساعت ۷صبح با ندایینا قرار داشتیم قرار بود با ماشین اونا بریم بعد از جابه جایی وسایل ساعت ۸ راه افتادیم خانواده هامون نگران جاده بودن چون روز قبلش برف سنگینی اومده بود و جاده بسته بود ولی خدارو شکر ما که راه افتادیم از برف خبری نبود و جاده هم شلوغ نبود تا قزوین ۱۶۵ کیلومتر و از قزوین تا رشت هم تقریبا همون مقداره ساعت ۱بود که تو محلمون مستقر شده بودیمو ناهار هم چون خیلی خسته بودیم جایی نرفتیمو سیب زمینی و تخم مرغی که ندا اب پز کرده بود و خوردیم که انصافا هم چسبید و بعد همه خوابیدیم ساعت ۵ بیدار شدیم اول رفتیم یه دوری تو شهر زدیم گلسار و مطهری و منظریه و ...البته با ماشین شام شب عید رو هم رفتیم رستوران محرم باقالی قاتق- میرزا قاسمی- ماهی سفید-کباب ترش و فیله حسابی خوش گذشت با هفت سین قشنگشونم عکس انداختیم فردا صبحش ندا زود بیدار شده بود و رفت حموم بعدش من رفتم سفره هفت سین و چیدیم ندا همه چیز با خودش اورده بود امیرم به زور بیدار کردمو فرستادم حموم تا سال تحویل کثیف نباشه بعدش اون جاییکه بودیم تلویزیون نداشت و موندیم چطوری سال تحویل و بفهمیم که امیر گفت زنگ بزنیم به بابا و باباب گوشیشو گذاشت کنار تلویزیون و منم گوشیمو رو بلندگو و اینطوری سال تحویل شد چند تا عکس انداختیم عیدی دادیم عیدی گرفتیم و اماده شدیمو رفتیم لاهیجان من و امیر از پله ها اومدیم پایین کوه کلی عکس انداختیم بعدش رفتیم لنگرود و فکرکنم لیلا کوه بود ناهار رو هم تو رستوران ضیافت(فکرکنم) خوردیم که واقعا عالی بود از اونجا هم رفتیم پل چوبی که ۹۰۰ ساله ست و پیش به سوی ساحل چمخاله وای دریاااااااااااااااااااااااااااااا چه ارامشی یه مدتی کنار ساحل بودیمو برگشتیم کلوچه خریدیم از لاهیجان و اومدیم رشت و باز بستنی منصور نمیدونم خیابون مطهری یا طالقانی گشتیمو اصلا هم یادمون نبود که ساعتارو کشیدن جلو من ۲تا جاحلقه ای گربه ای سیلویا خریدم که خیلی خوشگلن شام رو هم تو پیتزا گارمون خوردیم که خوشمزه بود ۳تا سفارش دادیم که کلی اضافه اومد و شام فردامونم شد روز سوم رفتیم بندر انزلی پل غازیان و بازار ماهی فروشا امیر با روابطی که اونجا داشت تونست ۲تا ماهی نر رودخونه بخره و رفتیم کنار ساحل با نارنج و منقل و ... کباب کردیمو خوردیم پامم تو اب دریا بردم که خیلی سرد بود ولی کلی حال داد از انزلی که برگشتیم رفتیم گلسار و گشتیم رشت برام جای جالبی بود جوری که دلم خواست دوباره فرصتی شد بهش سر بزنم روز اخر قرار بود بریم تنکابن ولی تصمیم بر این شد که یه شب دیگه جامونو رزرو کنیم صبح روز اخر بلند شدیم رفتیم رامسر که تقریبا ۱۲۰کیلومتر با رشت فاصله داره اونجا از ایران کتان و هالیدی و تی تی خرید کردیم بعدشم رفتیم تله کابین رامسر سوار شدیم که نفری ۱۳تومن شد و ساعتای ۸ بود برگشتیم رشت و دوباره بستنی شام رو هم تو رستوران تک خوردیم که زیاد جالب نبود روز جمعه هم که وسایلمونو جمع کردیم پیش به سوی دیار خودمون و ساعت ۱ خونه بودیم بعد از ظهر هم من رفتم جهازبرون و با امیر رفتیم عید دیدنی و ... روی هم رفته سفر خوبی بود پرازتجربه های شخصی و جمعی ولی فکر میکنم اگه دو ماشینه میرفتیم بهتر بود و میتونستیم ماهی هم بخریم و چند تا نکته در مورد سفر: - هر شهری که میرید تو اینترنت یه اطلاعاتی در موردش کسب کنید خیلی به دردتون میخوره من خیلی چیزا از اینترنت یاد گرفتم البته امیر چون خیلی رشت رفته مثل کف دستش اونجارو بلده - رشت شهر قشنگیه متاسفانه ما فرصت زیادی برای دیدن خود رشت نداشتیم ولی ایندفعه به موزه ها و جاهای دیدنیش حتما سرمیزنم - سوغات رشت رشته خشکار که ما هیج جا ندیدیم گفتن تو بازار هست که فرصت نشد بریم بازار - تو شمال فقط باید غذاهای شمالی خورد کباب ترش- اناربیج- باقالی قاتق- ماهی سفید و ... که علاوه برکیفیت خوبشون قیمت مناسبی دارن -منطقه گلسار پر از مغازه های لوکس و قشنگه به دیدنش میارزه - بستنی منصور رو حتما امتحان کنید ۴۰ طعم بستنیه با کیفیت خوب البته تهران پر از این چیزاست ولی خب دیگه و در پایان از دوست خوبم که این فرصت رو برام مهیا کرد که بریم سفر تشکر میکنم خب سفر گروهی معایب و مزایایی داره امیدوارم اگه گاهی باعث ناراحتیشون شدیم یا حرف و حدیثی شده مارو ببخشن ما از سفر برگشتیم تازه می خواستم سفرنامه بنویسم که هم سرما خوردم هم خاله پری اومد هم اداره می آییم هم مهمونداری میکنیم خلاصه اوضاعیست بزودی برمیگردم بعد از ازدواجمون همیشه برنامه ریزی کردیم که چهارشنبه سوری خونه خاله اینا باشمو و شب عید خونه مامانینا اینطوری هم دل مامانامون اذیت نمیشد و هم خودمون راحت بودیم امسالم چهارشنبه سوری رفتیم خونه خاله مثل همیشه فسنجون معرکه خاله و چند تا بمب و ترقه ولی دلم یه جوری بود چون عید که مسافرتیمو شام عید خونه مامان نیستیم من هنوز به بودن با خانواده م حساسم بعد شام هم رفتیم خونه مادربزرگم بستنی خریدیمو همه اونجا بودن خیلی خوش گذشت خیلی بعدشم اومدیم خونه و ساعت ۱۲ شب ۹ نفر اومدن خونه مون قاشق زنی ناهید و حمید و نگار و بهارو امیر حسین و نسترن و ... به همشون پول و شیرینی دادیم عمو هم برامون عیدی یه جوراب و کارد و چنگال گرفته بود چهارشنبه مرخصی گرفتم ولی صبح ۷ بیدار شدم امیر و راه انداختم با مامان رفتیم برای بابا عیدی پارچه شلواری خریدیم ۵۲تومن شکلاتای عیدمو خریدم- سبزی آش و کوکو و قرمه گرفتم برای پدربزرگا جوراب خریدم برای عیدی مامانا و خواهرا شکلات گرفتم برای خودم یه کفش ۴سانتی راحت خریدم که کلی ذوق داشت رسیدم خونه ساعت ۲ بود سریع ناهار خوردم یه زنگ به مینا زدم تحریکش کردم بره بلیط انتالیا بگیره برای عید ساعت۵/۲ هم کارگرام اومدن و تا ساعت ۵/۶ خونه ما هم تکونده شد خودمم یخچالو فریزر و ریختمو شستن عصرم امیر با پول نو اومد خونه و عیدیارو مرتب کردیم ایشالا که امسال به خوبی و خوشی تموم شه و سال جدید هم پر از سلامتی و شادی باشه برای رشت و تنکابن پیشنهاد خاصی ندارید؟ کم کم دیگه داره عید حس میشه با اینکه فقط 3روزه تعطیلاتمون ولی خب حس عید قشنگه من که هیچ کاری نکردم نه عیدیارو خریدم نه فکری برای هفت سین کردم نه خونه تکونی کردم واقعا خسته نباشم جالبه اصلا هم بیکار نبودم هر شب هم یه جاییم عروسی خواهر شوهر مینا بود که یه روزمونو گرفت مجبور شدم برم ارایشگاه و مثل همیشه از وقتی که گذاشتم حرصم گرفت ۳ساعت مرخصی گرفتمو رفتم ارایشگاه اونوقت ساعت ۳تازه نوبت من شد دیشبم عموم از مکه برگشتن که شام دعوت بودیم بعدش با مامانینا رفتیمو عیدی مینارو مامان بهش داد فردا خونه خاله میم و احتمالا مادربزرگم ۴شنبه کارگر دارم برای خونه تکونی ۵شنبه دوست امیرو پاگشا میکنیم جمعه عیدی مادربزرگارو ببریم شنبه هم بار سفرمونو ببندیم که یکشنبه عازمیم خب یعنی من فقط امروز بعد از ظهرو وقت دارم تا رختخوابایی که ریختمو جمع کنم لباسای خودمو امیرو مرتب کنم آجیل هنوز نخریدمو عیدیا اماده نیست بعد سرخوش نشستم خاطره مینویسم من عاشق عیدی دادن و عیدی گرفتنم شاید یکی از دلایلی که از دید و بازدید خوشم نمیاد اینه که به ما که عیدی نمیدن درسته عیدیایی که میگیریم قلمبه تر و با ارزش تر شده ولی یادش به خیر بچه گی همش منتظر بودیم بهمون عیدی بدن تو کیف پولامون یا لای تقویم میزاشتیمو هزارتا نقشه براش میکشیدیم دیشب مامانینارو دعوت کرده بودم خونه مون چون امسال شمالیم عیدیمونو زود اوردن یه بسته آجیل تواضع و پول نقدبرای من و امیر خوشحالم اولین عیدی رو ازشون گرفتم چون میدونم پر از برکته شام هم سالاد الویه درست کرده بودیم مامان موهامو رنگ گذاشت یه جور قهوه ای که به شرابی میزنه رو بالشی هامو با هم دوختیم و چند تا کار خیاطی خلاصه شب خیلی خوبی بود امروزم کلا عروسی داریمو من هنوز نمیدونم ارایشگاه کجا برم الانم که مستحضرید اداره هستم دیگه واقعا این سال خرگوش چه سالیه هر چقدر میدویم به هیچی نمیرسیم من که مثلا زود شروع کرده بودم بازم عقبم البته مسائل مالیم تمومی نداره هر چی در میاریم میدیم به قسط البته راضیما ولی خوب بعضی وقتا دلم یه جوری میشه 1عروسی و یه شام مکه دعوتیم بچه ها رنگ مو چه رنگی مده امسال؟ باید امروز برم رنگ بخرم البته بعد از ظهر همایشم داریم اداره بن مانتو داده 70 تومن و به اقایون کت و شلوار 150 واقعا دارم حرص می خورم چه فرقی میکنه کارمند با کارمند هنوز تفکر زن و مردی از بین نرفته با همه ادعاها هفته پیش عیدی خواهر امیرو بردیم البته عیدی خاله به دخترخاله مو که یه ماشین ظرفشویی ۱۲فره ارچیلیک بود پنج شنبه هم ندا جونمینا خونه مون بودن و کلی برای سفرمون برنامه ریزی کردیم البته فعلا ۳شب رشت قطعی شده وای خدا هزار تا کار دارم ببخشید باید برم جلسه فقط اومدم تند تند گزارش بدم خب ۲تا عروسی داریم خودتون میدونید دیگه واقعا تصمیم گرفته بودم چیزی نخرم و با همون لباسهایی که دارم سر کنم چون هم لباس ها خیلی گرون شده نزدیک ۴۰۰-۵۰۰ و هم اینکه به سایز من نمیخوردنو تو تنم خوب دیده نمیشن چون اکثرا کلته و اینانو منم دلم نمی خواد تو عروس غریبه خودم را بریزم بیرون دیروز تو اداره نشسته بودم که مامان زنگ زد میتونی مرخصی بگیری بیای فلان مغازه؟ و من رفتمو در عرض نیم ساعت صاحب یه پیراهن مناسب خوشگل شدم که مهمتر از پیراهن کاهش سایز و وزنم بود که خوشحالم کرد که تونستم انقدر راحت خرید کنم این از این ندایینا دیشب نتونستن بیان پیشمونو برنامه مو ن موند واسه پنج شنبه دیشبم پتوهامو از خشکشویی گرفتمو باید امروز رختخوابارو مرتب کنم بعد این همه این ور و اون ور رفتن تازه دارم دوباره به روال خونه برمیگردم اداره امسال می خواد بن مانتو بده جای بسی تعجب است دوستای خوبم سلام خب کسی که نگران نبود ما نشد ۲روزی تهران بودم یعنی امیر اصفهان داوری داشت منم رفتم خونه عمه مینا تهران خیلی خوب بود و خوش گذشت چند تا چیزم خریدم که عکساشو براتون میذارم عکس شکلاتای ولنتاینمونم هست مراقب خودتون باشید من عاشق عطرم ببینید چه عطرای خوشلی خریدم تام فورد- شنل بلو و الین اینم خریدا که بلوزارو از حراجی خریدم تاپ ۱۰ و بلوز طوسیه و فسفریه هر کدوم ۱۸ تی تی هم حراج زده بود ولی جنسای خوبش نبود و من این شالو ۱۸ گرفتم اون پانچو هم هدیه عمه ست از تی تی برام خریده که شمال رفتنی بپوشم ادکلنارم از تندیس خریدم تو تجریش خب من نمی تونم وبلاگ هیچ کیو باز کنم فقط میتونم پست بزارم رنامه عیدمون خیلی غیر منتظره مشخص شد یعنی اصلا انتظارشو نداشتم و معمولا سال تحویلارو دوست دارم خونه باشم ولی ندا جونمینا زنگ زدن و واسه عید قرار گذاشتیم ۲شب رشت و ۲شب تنکابن یا نوشهر ۲۸هم میریم تا اخر هفته مرسی دوستم به خاطر زحماتت تازه ماشین نوتونم مبارک ندا و رضا دوستای خیلی خوبی برای ما هستن علی رغم همه تفاوتایی که ممکنه با هم داشته باشیم ولی با هم کنار میایم و بهمون خوش میگذره البته ندا هنوز با من زیاد احساس صمیمیت نمیکنه شایدم روحیاتش اینجوریه ولی من واقعا هم خودشو هم خانوادشو دوست دارم امیرم رابطه خوبی با اقا رضا داره این از برنامه عیدمون از اونطرفم ۲تا عروسی داریم یکیش ۱۸ اسفند خواهر شوهر مینا و یکیشم ۱۲ فروردین پسرعمه م منم که کلا لباس تعطیلم و دلمم نمی خواد لباس بخرم چون واقعا اعصابم خورد میشه خدارو شکر این ۴کیلویی که کم کردم باعث شد ۲تا از لباسای کمدم اندازه م بشه حالا تا اونموقع شاید یه بلوز مجلسی هم خریدم دیگه اینکه قرار بود اخر هفته با امیر بریم تهران که از فدراسیون زنگ زدن امروز بیاد و من نمیتونم مرخصی بگیرم چون فردا یه جلسه گذاشتمو امکان کنسل کردنش به بهمونه خونه عمه م نیست حالا امیر که امروز میره منم ببینم چه میکنم شاد باشید دوستای گلم سلام ۳روزی یزد بودم و نتونستم به وبلاگم سر بزنم خدارو شکر خوب بود بازم اول شدم و با مدیر رفته بودیمو کلی پز داد چون خیلی کم اونجابودمو همش تو همایش هیچ جایی رو تو یزد ندیدمو سریع برگشتم خیلی از دوستام از سفره بی بی سه شنبه پرسیده بودن راستش من رسم و رسومشو دقیق نمیدونم فقط میدونم باید کاچی و هندوونه باشه بعدشم تو مامی سایت فکر کنم درموردش نوشته یا تو اینترنت یه سرچ کنید چون یه داستانیم داره میام بهتون سر میزنم دلم براتون تنگ شده خب تا هوا یکم بهتر شد منم رفتم اپیلاسیون صورت و ابرو وکلی روحیه مون عوض شد خداییش ذات ما خانومارو هرکاری کنی عوض نمیشه یعنی من که باور نمیکنم خانومی باشه که از خرید کردن یا به خودش رسیدن خوشش نیاد حالا تو هر پست و مقامی باشه فرداش خیلی تو اداره سردم بود مرخصی گرفتم اومدم خونه دیدم بله خاله پری بعد از ۲ماه و نیم تشریف فرما شدن البته خوشحال شدم که تا همایش تموم میشه اصلا حالم خوب نبود ولی خواهری یه سفره بیبی سه شنبه کوچولو برای نذرش انداخته بود که باید میرفتم بماند چطور رفتمو برگشتم خواهرم کلی هنرنمای کرده بود و ۷تا خانوم بودیمو دعای توسل خوندیم خب از ارکان اصلی این سفره هندوانه و کاچیه خواهری آش و سالاد الویه هم درست کرده بود همه شام موندن ولی من برگشتم خونه این روزام دارم مواردی که لازمه برای همایش آماده میکنم مراقب خودتون باشید اولین خبر اینه که اولویت ما ۳۸۰ شد و فکر میکنم بیوفته برای سال ۹۴ خب واقعا از ما بعید بود اولویت خوبی نصیبمون بشه دیشب امیر ساعت ۱۱ شب رسید خدارو صدهزار مرتبه شکر که تو این برف به سلامت رفت و برگشت ایشالا این لیگ هم ۲-۳هفته دیگه تموم شه یه نفس راحت بکشیم اینجا دیگه برف نمیباره ولی زمین یخ زده کلا سردترین شهر کشور بودیم تو ۲روز گذشته من که ۴روز ماشینو از پارکینگ در نیاوردم گفتم امیرم نیست تو این یخ بندون زمین یه بلایی سر خودمو ماشین میارم آخر این هفته عروسی داریم عمه اینام از تهران میان دلم برای نی نی کوشولوش یه ذره شده باید برم آرایشگاه ولی تو این سرما حسش نیست خب بازم موی صورت یکم جلوی سرمارو میگیره دیگه خب بسیار بی ربط حرف زدم دیگه برم به کارم برسم ۲شبانه روز که اینجا برف میباره برفی که تو ۵سال اخیر بی سابقه بوده ولی برفش خیلی قشنگه ریز و کوشولو دیشب امیر کلاس زبانش کنسل شده بود خودشم استخر نرفت آنتن تلویزیونمونم خراب بود خلاصه نشسته که نه هر کدوم یه بالش و پتو برداشته بودیم ولو شده بودیم داشتیم فیلم هملتو میدیدیم که یهو خواهرم زنگ زد که میان خونه ما طبق معمولم ما میوه نداریم بیرونم برف بارون طفلکی دوست جونم پیاده رفت و میوه خرید چون ماشینو نمیشد تکون داد خلاصه خواهرمینا اومدنو چای و شیرینی و میوه خوردیم گفتن پاشید بریم بیرون حیفه خونه بمونیم رفتیم کلی دستی کشیدیم برف بازی کردیم با ادم برفی عکس انداختیمو حدودای ۱۲ رفتیم استریپس خوردیم که برق رفت و تو فست فود با نور موبایل شام خوردیم حدودای ۱ بود خونه رسیدیم صبح بیدار شدم دیدم بازم برف میاد و نمیشه با ماشین رفت زنگ زدم اژانس و شانس اوردم ماشین داشت همه دیر رسیده بودن اداره و چند نفری که ماشین اورده بودن زنجیر چرخ بسته بودن خلاصه دیشب شب خوبی بود و کلی روحیه مون عوض شد برای همتون شادی ارزو میکنم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به درخواست مامان![]()
و جمع کردم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Melody |


